از تن ات به همه ی لباس های ات پاشیده٬ خوش٬ پس مانده ی لذت تن ات٬ نارنجی تن ات٬ بیشتر به دور همه ی کمر شلوارک ات٬ یقه ی نیمه چرک رکابی ات٬ و آستر کهنه ی نم دار کاپشان ات. ... تند می آیی و رد می شوی و می روی توی اتاق ات٬ من ویارم بلند می شود می بینم ات٬ بیا! یک سر بیا بگو "خوبی حمید؟" و برو. ...
درست روی کشاله ی کمرت یا توی قوس زیر بغل ات یک "تن تو ظهر تابستونو به یادم می آره" هست که به رنگ کشش تن به سیگار و خاموشی اتاق در شب است و مدلول اش همیشه لیسیدن و تا همیشه لیسیدن. احمق نمی شوم و می لیسم٬ بیهوده نمی شوم و می لیسم٬ معنی می شوم و می لیسم٬ برای همه ی جهان می شوم و می لیسم: زبان من٬ دست می شود و دست به دست دست انداخته می شوم٬ دستک می شویم اما از دست نمی رویم٬ دست بالا می شوی دستمالی که می شوی و "دست مریزاد" می خواهی برخیزی٬ نه٬ دست ات را تکان نده٬ بدن ات را دست کاری نکن٬ دستمال و دستشویی می شوم٬ دست دست نکن دست ات را بده٬ ... دیدی از کاردستی بدتر نبود.
پاره هایی از کادویی در کاندوم نوشته ی علی عبدالرضایی. نشر شعر پاریس. ۱۳۷۸
كعبه و مسجد و ميخانه ي من
كيرت بود
چه استفاده ای
كدام فايده؟
تمامش كه نكردم
بردار و برو!
***
تنها چيزي كه از خواهرم خواستم
شوهرش بود
نداد !
و سرانجام دادم
به برادر شوهرم
كه مرا از برادرش خواستگاري كرده بود!
***
هر كه تا در خواست
از كيرش داشت مرا مي خواست و تا شق بود عاشق بود جاي آن نيست که جاکش باشم چرا دروغ ! ؟ كوسِ بي مقدمه را بيشتر ميكنند *** مستراحي در كار نيست براي چه اين پا وآن پا مي كني؟ از جنسِ خايه اگر داري مردي باش كه دنبالم كند ميخواهم انقلاب كنم! ***
از دو كيرِ كلفت تشكيل مي شدي كاش كه با اولي ش تنها مرا مي كردي و با بعدی اش فقط مرا! *** كليد كونم كيرِ توست درِ مستراح را چرا باز نميكني؟ ***
مگر نمي خوا هي روي دخترهاي تمام اسمهاي دنيا غلت بزني؟ گشايشِ درِ بزرگ كليدي مي خواهد كه همانا كيرِ توست و البته كوسِ ناقابلي كه همچنان منتظر باشد ... هستم! *** فرداست كه چشم وا كني و دستي را كه تا صبح توي شورتم گم مي كردي روي كيرت پيدا كني من رفتم! *** با دو ليوانِ پرِ آب هم نمي شد زبانش را كه كنده بودم لبش را كه خورده بودم قورت داد در گلويم زبان درازي مي كرد كير خورده بودم گير كرده بود بروم بايد بايد بروم مردمكم را جاي ديگري پيدا كنم *** خيال مي كني اولين عشقِ مني؟ تو آخري ش هم نيستي عزیزم! ظرف يك ماهي كه با تو آشنام تازه ديروز فهميدم عباس ده دقيقه بيشتر طول ميكشد *** جز اين آقا كه خيلي خوب مي كند آقايانِ ديگري هم هستند كه خيلي ترند ! اين تازه اولِ عاشقيست *** او شوهرم نبود سگك كامپيوتريِ كمربندم بود كه صورت كيرش را درحافظه داشت اگر نبود شلوارم اينهمه پايين نميريخت *** من با تو چند مشكلِ مهم دارم يكي اينكه زيادي گند هست درد دارد خيلي ! ديگر اينكه دائم مي كني آرام نداري و بدتر از همه ي اين مشكلات اين است كه من از اينهمه مشكل خيلي خوشم مياد جووووون! ***
از کمد آوردم اش بيرون روي ملافه پهن اش كردم اطوش كردم و بعد تا كردم پاره شد ! ديگر به درد نمي خورد انداختمش بيرون! ***
با هر دري كه درد گرفت اتاقي از اين خانه رفت و شهري دو در شده با اينهمه اين دختر كه حالی درندشت دارد آن بالا و یک اتاق پشتي اين پايين هنوز خر نشده ***
خجالت نمي كشيد؟ باز هم می خوانيد؟ حتمن بايد كيري بيايد شما را كير كند؟ پيدا نمي شود آيا زني ظنين كه خايه راضي نكند و اينگونه با كلمات كوسبازي كند !؟
شانزده
خوش کسانی که با همه ی زنانگی نمایشگرانه شان، زیر چتر امنیت خیز مردانگی عیاری تو، در بدنام ترین منطقه ها هم گام ات می شوند، فلا خوف علیهِم و لا هم یحزنون.
هفده (پیشکش به همسرشت)
راست راست می روید می کنید توی سوراخ جلویی زن تان و می گویید زندگی این است، زندگی سیراب شدن است (و نمی شناسید استسقا را). فتمنوا الموت، ان کنتم صادقین.
هجده
اذ قال له ربه اسلم، قال اسلمت، چه خواستنی تر از این ناگزیری؟ در دامن شلوارک تو افتادن و پنداره ی برجستگی ها را بسودن، زندانی تن تو شدن، واژه ها را دزدکی بیرون فرستادن.
نوزده
جزیره است این پسر! جزیره است که ناگزیر است. جزیره است که "یکی" هست و جزیره است که وسع کرسیة السموات و الارض.
بیست
صبغة الله رنگ تن توست زیر آفتابِ آستانه ی خانه، در تابستان، و من احسن من الله صبغة.
نه
تنِ تازه-از-حمام-آمده-بیرون ات، و هم چنین تنِ عرق-گرفته-ی-پیش-از-حمام-رفتن ات، شلوار جین رنگ-و-رو-رفته و تی شرت قرمز چرک-مرده ات، شورت کهنه و زیرپیراهنی رکابی سیاه رنگ ات، و هم چنین بازوان تو (وقتی چیزی را سفت می گیری)، و گردن تو (وقتی به بالا-راستِ من نگاه می کنی)، کلوا من طیبات ما رزقناکم.
ده
نگاه می کنی و دل ام شکرخند می شود، تی شرت ات را در می آوری و موهای سیاه کوتاه ات به هم می ریزند دل-نشینانه، خوش نشینیِ شلوار جین ات را قلنا اهبطوا.
یازده
هم چون دو خط موازی که یک دیگر را بسوده اند، کمرم گرمای سینه ات را. در قوس تو جا گرفته ام خوش، هم چون مردگان در کفن، کذلک یحییِ الله الموتی.
دوازده
اتاق تو، بوی اتاق تو، جارختی تو، بوی جارختی تو، تخت تو، بوی تخت تو، تن تو، بوی تن تو، اولئک یدعون الی النارِ.
سیزده
باید می دیدید رقص تن اش را در باد، پشت موتور، با هشتادتا، عصر، انی اعلم ما لاتعلمون. باید می دیدید دروغ دل آویز راست-نمای دراز ماجراجویانه ی خوش-بیان-شده اش را در مجلس خمر، شب، انی اعلم ما لاتعلمون. باید می دیدید بارقه ی نارنجی سیگارش را، نشسته کنار بستر امنیت زای اش، دم-دمای صبح، انی اعلم ما لاتعلمون. و اذ قال ربک للملئیکه انّی جاعل فی الارض خلیفه، خواب اش برده بود.
چهارده
و بشرِ الصابرین که دوباره خواهد آمد و اتاق خواب را دوباره معنی خواهد داد. اتاق خالی را پر از هم ج ن س گرایی ناب خواهد کرد، کوچه را نیز، دوباره، همین که یقول له کن، فیکون.
پانزده
و قنا عذاب النّار ای تن-عریان-کرده ی ناز-خوابیده! آمده بودم بگویم ساعت ده است، بیدار شوید.
شش
جبرئیلِ تو، بی برنامه ترین جبرئیل دنیاست، اسماعیل! ... جبرئیل تو، با همه ی سفیدی اش، کمی کُند-بال و کون-گُشاد است، اسماعیل! ... اسماعیل! آی اسماعیل! آیه های خوش آهنگِ تنِ برهنه ات، سروده های رنجورِ مادرت، چگونه در چشم مُستَسقی من، تفسیر به شهوت ه م ج ن س گرایانه نشوند، ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین.
هفت
شما، خوش اندام ترین و من، تشنه ی لیسیدن، آیا کسی که خوش اندام ترین است به کسی که تشنه ی لیس زدن است رحم نمی کند؟ ... شما دخترکُش ترین و من ضایع ترین، آیا کسی که دخترکُش ترین است به ضایع ترین رحم نمی کند؟ ... شما باظرفیت ترین مست کننده و من بی جنبه ترین مست کننده، آیا کسی که باظرفیت ترین است به بی جنبه ترین رحم نمی کند؟ ... من امید دارم که ایستاده ام پیش نگاه بیگانه-نانوازت، و مما رزقناهم ینفقون.
هشت
همراهان تو ندیدند پاهای استوار تو را، ورنه هر گامی که با تو بر می دارند دانه ی شکری می کاشتند. همنشینان تو نشنیدند گوهر لب های تو را، ورنه خاموشی می گزیدند و گوش های شان را می گشودند. همخانه های تو نگرفتند حضور قدسی زیرپیراهنی سیاه تو را، ورنه شستن اش را آیین خود می دانستند، همبستران تو نفهمیدند معنی دست های تو را، ورنه جای گرفتن، می دادند. ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوۀ.
یک
"پیر" نشده ام و فال قهوه ام، فال قهوه ی زن صاحب خانه، گفته است "تو می آیی"، به همراه نقش گل و دیو و بیل و روباه و درخت. "اعتماد"م را بقچه کرده ام گذاشته ام کنار، برای تو؛ پر از بدگمانی و وحشت ام، پر از اتاق بیمارستان، پر از "دیدن ـ خانه ـ ی ـ به ـ یغما ـ رفته ـ و ـ خون ـ ریخته" ام، پس، انگار روی زمینِ سفت نیستم. تو می آیی و سینه ی تو با گرمی سیاه و سفتی اش، صدای تو با سیگاره گی و خشونت اش، لب های تو با رنگ صورتی چرکمرده اش، دست های تو با رگ های برجسته اش، قد تو با آسایش بلندبالایی اش، و خلوت تو با عرفان عیّاری اش همه را جبران خواهد کرد.
دو
تو دراز کشیده ای و کیر تو ایستاده، سینه ات گشوده، و دو سوی شکم ات میل به زمین دارند و انحنای ساق پای ات؛ در جهت های گوناگون و متضاد کشیده شده ای، بُعد را گ ا ی ی د ه ای و مجموع فهم پذیر اضدادی؛ وقتی این جوری هستی، تمام نمی شوی، وقتی برهنه ی حاملِ میلِ منی پایان نداری.
سه
با تو بی حساب شدن عین باختن است و از تو بردن، بی حساب شدن. خوش آن که تویی، که با خود هیچ حسابی نداری و خوش من، می شناسم ات و نمی شناسی ام. ... من صدای پوست تو را درست از ته من می شنوم. کجاست دست که همه نگاهم و از دست تو دست به دستم گِردت هفت باره و لا اله الا الله.
چهار
آری حق با تو بود؛ این من بودم که تقسیم بندی کردم تو را به دگر ج ن س گرا و خودم را به هم ج ن س گرا و وادارت کردم دگر ج ن س گرا باشی و هم ج ن س گرا باشم و "تفاوت" را ببینی و ببینم، ورنه تا پیش از آن این گونه نبودیم، که تو بودی و من هم بودم و عشق می کردیم، خودمان هم نمی دانستیم داریم لذت را درو می کنیم زیر آفتاب مزرعه. این تفاوت سیمانی را چه کار کنیم؟
پنج
هیچ چیز تو بد نیست، نه شاش ات، نه تف ات، نه اَن دماغ ات. هیچ چیز تو بد نیست، نه قهرت، نه مارمولک بازی ات، نه عینکی بودن ات، هیچ چیز تو بد نیست، نه بی تفاوتی ات، نه کم آوردن ات، نه لاغری ات؛ و ما ادراك ما ليلة القدر.


مگر من را از سیمان دیده ای که نمی بینی ام، مگر من دازاین ندارم. «الی! الی! لما سبکتنی؟».
1.
کنار تو بنشینم یا کنارم بنشینی دختر
می خواهم دست های ام را لای موهای تو شانه کنم
من گاهی خسته می شوم
با مرد بودن همیشه به مثابه ی خواستن جنسی تعبیر می شود
اما با تو بودن پشت کردن به همه ی اینهاست
من گاهی می خواهم با تو باشم دختر.
از هر چه که تو بخواهی حرف می زنیم
از هرچه که تو بخواهی
من چیزی از چیزهای زنانه نمی دانم
خراب شده انگار در بحران ه م ج ن س گ ر ا ی ی ام این چیزها
من گاهی می خواهم با تو باشم دختر.
خنده ات رضا می دهد
چای ریختن ات صلح آور است
نشستن ات سکون آور است
من پر از تشویش ام
گاهی می خواهم با تو باشم دختر.
ساعت که کشیده می شود
و زمان زیاد می اوریم آخر هفته
تو نیاز منی
برای کشیدن ساعت ها
که گاهی می خواهم با تو باشم دختر
نه، نه، نه، هیچ ناراحت نخواهد شد خدای ه م ج ن س گ ر ا ی ی من
او این چیزها را می فهمد، نترس
من و او و تو حلقه ی صلح ایم.
از این روست که می خواهم گاهی با تو باشم دختر.
جای تو خالی است چند ماهی هیچ دختری ندارم کنارم
دل ام نگران چیزهای مردانه است و تو خوب می دانی چقدر طاقت فرساست
از این روست که گاهی می خواهم کنار تو باشم دختر
2.
مادرم بی گمان در بهشت دست های تو را خواهید بوسید.
3.
عارف بودن یا ماندن بسیار سخت است.
4.
وقتی این چند روز سخت را پشت سر گذاشتم دانستم که انسان همیشه زنده می ماند.
5.
ارتباط برقرار کردن با دیگران مثل کاشتن نهال است. باید بدانی چه نهالی می کاری و چه درختی می خواهی.
6.
گاهی عصبانی می شوم اما آدم هایی که در کنار من اند هیچ گناهی ندارند.
7.
وقتی نمی توانی مردی که می خواهی بیابی، خودت می توانی آن باشی؟
8.
خانم هی احساس می کنم راهی میان من و توست.
9.
پر از ش ه و ت ام، پر از انگاره بازی با چیزهای جنسی. اگر همه چیز آماده بود، هیچ این بازی را نمی کردم.
10.
همین از نیمه شب تا پاسی از شب گذشته، هم اندازه ی خوش پوشی سیندرلا، است که می تواند درون ام را شاد کند.
11.
او روزی خواهد آمد، اما خسته. چه بهتر، من خسته اش را بیشتر دوست دارم.
12.
نوشتن خاطرات، در آغاز طرح ریزی، چیز فریبایی است؛ می توانی همه ی یادهای ات را «ثبت» کنی. اما وارد شدن بدان ملال آور است؛ بیچاره است کارمند کارکشته ی بایگانی.
13.
برای فردا و پس فردا، و اگر شود برای چند روز پس از آن، پول ناکافی ای داریم. تجربه ی فقر، تنها به شکل موقت اش، شادی های انسان را چرب تر می کند، معنی می دهد.
14.
یک آهنگ آرام و ساده، بی تفاوت هم که باشی، شنیده می شود.
15.
نام ها قراردادی اند؛ معنی ندارند؛ به چیز واقعی ای اشاره نمی کنند. کوشیار؛ اویی است که می بینم اش گاهی. کوشیار؛ برانگیزاننده ی گرمای جنسی در من.
16.
چه کسی می تواند بگوید ه م ج ن س گ ر ا کیست و ه م ج ن س گ ر ا ی ی چیست؟ ... دو دوست که هیچ گاه همدیگر را ندیده اند هم در دایره ی ه م ج ن س گ ر ا ی ی من می گنجند.
17.
کتابخانه ی بزرگ، اگرکاش برای دانشگاه باشد، می تواند همه ی فرهیخته گان دگرباش را در خود جای دهد، از گیلگمش گرفته (و افلاطون) تا فوکو (و باتلر).
18.
داستان نوشتن، تجربه ی تجربه است. داستان خواندن، تجربه ی تجربه ی تجربه است. نقدکردن داستان، تجربه ی تجربه ی تجربه ی تجربه است. نقدکردن نقد داستان، تجربه ی تجربه ی تجربه ی تجربه ی تجربه است. اما داستان نوشتن را بیشتر دوست دارم.
19.
داستان «با گارد باز»، نوشته ی حسین سناپور، به من یاد داد زمین هایی که پیشتر ه م ج ن س گ ر ا ی ا ن ه نبودند می توانند باشند. دو مشت زن.
20.
امروز تن ام را شستم. امشب احساس می کنم تنانه آلوده شده ام؛ نباید زیاد وارد زندگی و حیطه ی دیگران شد و دیگران را به خود راه داد.
21.
وای اگر سیمرغی پیدا شود و بگوید یک آرزو کن من چه خاکی بر سر کنم؟ مانده ام تو را آرزو کنم یا خودم را.
22.
تازه فهمیدن با گربه ام چگونه برخورد کنم؛ وقتی سیگار می کشی یا کتاب می خوانی یا ترجمه می کنی باید بگذاری گربه خودش انتخاب کند؛ آغوش دست های تو یا لمیدن در گوشه ی مبل را.
23.
وقتی دل ام رام است ساعت ها جفت جفت می آیند: 15:15، 20:20، 00:00، 10:10. وقتی دل ام رم می کند ساعت وحشی می شود: 13:02، 11:46، 21:14. وقتی می خواهی از روی نشانگر ساعت ببینی رامی یا رم کرده ای ساعت ابله ات می پندارند: 21:22، 00:01، 10:30، 14:41.
24.
رولان بارت می نویسد که «انحراف (دو ه/ح: ه م ج ن س گر ا ی ی و حشیش)، شادمانی می آورد». من رولان بارت را دوست دارم.
25.
دوباره رولان بارت: توی کافه نشسته ای، سیگار می کشی، فکر می کنی، مانند فوکو، لایه ی زیرینی و پایانی اندیشه های ات ا م و ر ج ن س ی ه م - ج ن س ی است. من رولان را دوست دارم.
26.
سرم درد می کند، نفس ام می گیرد، پوست ام اگزما دارد. جایی خواندم اینها نشانه ی تشویش درازمدت است.
27.
همچون پارچه ی سپیدی که لکه دار شده، احساس می کنم برای همیشه لکه دار شده ام؛ پاک نمی شود.
28.
سیگار گاهی می چسبد.
29.
فلسفه ی دین، فلسفه ی اخلاق، فلسفه ی ا م و ر ج ن س ی، فلسفه ی زبان، فلسفه ی جامعه شناسی را دوست دارم.
30.
می گویند انسان تقاطعی است از مقوله های ج ن س ی، نژادی، طبقه ای، قومی، ج ن س ی ت ی. پس انسان آرمانی-ج ن س ی ما هم درگیر چنین تقاطعی است.
31.
نمی خواهم، هیچ چیز نمی خواهم.
32.
تو را رها کردم در باد نادانی مان. باد آورده را باد.
33.
«صغیر»
پیر نشده ام، گناه بر دوش تن کوچک و نازک و چشم های نارام و بی تحربه ی توست، وگرنه تا کنون نشده بود ش ا ه د ب ا ز ی کنم.
34.
مصغورکمی! آنچه ساختم سوختی، سازی بر سازی با زیری صدای ات، همین می رقصاند مرا انگار پیرسرانه، اما گرچه پیر نه، سرد نه، چیزی میان شکسته بالی و ... . با چشم های ات پرواز می آموزانی.
35.
می دانم احمقانه است اما هر بار به یاد همآغوشی های کلان گذشته ام با دیگران می افتم ناخودآگاه از تو پوزش می خواهم.
36.
کدام دیوانه را دیده اید که تنها با یک «سلام» بی ابژه ی معین نیش احساسات ه م ج ن س گ ر ا ی ا ن ه اش باز شود؟
37.
جایگزین نکرده ام تو را با او؛ هیچ همانندی ای ندارید.
38.
می دانم خراب ات خواهم کرد، اگرکاش بر سنت تصوف، اما نه، تفلسف.
39.
یکی دیگر بکشان ام تا چله نشینم.
40.
دو تا ش ا ه د ب ا ز تیر که کنار من بودند، ناجوانمرد! چرا من؟
