تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد

یادداشت های روزانه ی یک دزد

تنانه‌تر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11  4:50   حمید پرنیان  | 

چراغ 54

 

چراغ - نشریه ی دگرباشان جنسی ایران - شماره ی ۵۴ - ویژه ی رویدادهای اخیر ایران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07  4:38   حمید پرنیان  | 

نامه ی سرگشاده ی دانشجویان همجنسگرای دانشگاه های ایران درباره ی این روزهای ایران

 

نامه ی سرگشاده ی دانشجویان همجنسگرای دانشگاه های ایران درباره ی این روزهای ایران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04  4:28   حمید پرنیان  | 

آثار هنرمندان مفهوم‌گرای ایرانی در لندن

 

عکس‌های صادق تیرافکن برداشت کاملاً شخصی هنرمند از ورزش‌های سنتی و باستانی ایران مثل زورخانه و کشتی و فرهنگ پهلوانی در ایران است. تیرافکن در این عکس‌ها بر تم‌هایی چون مردانگی و خشونت تأکید کرده و فضاهایی می‌سازد که اروتیسم مردانه و تمایلات همجنس‌خواهانه در آن کاملاً آشکار است. ادامه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30  16:54   حمید پرنیان  | 

احیای سنت مبارزه

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29  23:59   حمید پرنیان  | 

احمدی‌نژادها – نوشته‌ی ساقی قهرمان

 

درباره‌ی نخستین سخنرانی مردمی احمدی‌نژاد پس از انتصاب دوباره‌اش

رييس جمهور در ادامه گفت: در دموكراسي ليبرال تمام ارزشها و همه حقوق ملتها پايمال ميشود؛ چرا كه احزابي با حداكثر دو هزار عضو با تبليغات و زد و بندهاي سياسي مناصب قدرت را در اختيار ميگيرند كه تعهدشان صرفا به حزب و جناح و احزاب همراه خودشان است. در دموكراسي ليبرال دو عنصر حياتي و اصيل پايمال ميشود كه اولين عنصر مردم و حقوق آنان است. در اين دموكراسي مردم كارهاي نيستند و چند حزب با چند هزار عضو با يكديگر رقابت و به گونهاي برنامهريزي ميكنند كه همواره قدرت حاكم در چرخه دو يا چند حزب ثابت بماند و بقيه مردم فقط بايد تماشا كنند.

رييس جمهور در ادامه سخنانش در جمع مردم شيراز گفت: در كشورهاي اروپايي و غيراروپايي مردم در اداره حكومت نقش اصيل و واقعي ندارند و مجبورند به اين حزب و آن حزب راي دهند و در واقع به گزينههايي راي ميدهند كه اين حزب و آن حزب مشخص ميكنند و گزينه ديگري براي انتخاب ندارند.

وي گفت: وقتي به ميان مردم اين كشورها ميرويم، حرفهاي ديگر و متفاوتي از دولتهايشان ميزنند، آنها از رژيم صهيونيستي متنفر هستند، ولي دولتهايشان دربست در خدمت رژيم صهيونيستي هستند.


رييس جمهور ادامه داد: همانطور كه گفتم در اين نظامها اراده مردم تاثيري ندارد؛ تا جايي كه ميبينيم رييسجمهور يك كشور بزرگ براي اين كه راي بياورد به درخواستهاي سخيف يك گروه كوچك صهيونيستي تن ميدهد. براي اين كه راي خود را بيشتر كند بر زشتترين اقدامات مانند همجنسبازي و كارهاي كثيفي كه انسان از بيان آنها شرم دارد، صحه ميگذارد.

وي گفت: در نظامهاي ليبرال دموكراسي اول مردم له ميشوند و به دنبال آن، ارزشهاي انساني
.
.
.

این حرف ها را این آقا در زمانی که رییس جمهور بوده است در پنجاهمین و هشتمین سفر استانی خود به شیراز، گفته است. این آقا دیگر رییس جمهور نیست و دلیل رییس جمهور نبودنش هم حرف هایی است که وقتی رییس جمهور بود، زد. آن چه این آقا در این سخنرانی از حق مردم و فاجعه ی له شدن مردم و سپس ارزش های انسانی به هم بافته است تنها ابزاری بود – به غیر از تجاوز و توهین- که به این آقا امکان داد در ریاست دولت ایران بماند، و سپس نمانَد. گونه ای که این آقا برای ماندن در قدرت پیش گرفته است زورگویی و حیله گری و قلدری و بی شرمی است. در میان سخنان این شخص که امروز غاصب رای مردم ایران است، توهین به جامعه ی همجنسگرایان هم دیده می شود. اگر این سخنان را کسی به جز شخص ایشان گفته بود می بایست به او اعتراض می شد. اما این سخنان را کسی گفته است که معنای ادب احترام صداقت و ضرورت حیاتی اصول اولیه ی حقوق انسانی را نمی داند. با وجود این اگر ایشان همچنان رییس جمهور ایران می بود و در مقام یک دزد در خیابان های ایران رفت و آمد نمی کرد، می شد نامه ای سرگشاده برایش نوشت و مانند زمانی که در دانشگاه کلمبیا حرف های خنده دار، و یا حرف های موذیانه زده بود، اشتباهش را گوشزد کرد. اما این آقا دیگر رییس جمهور نیست و چیزی به جز یک دزد، یک دروغگو، یک شیاد، یک زورگو، یک خیانتکار، یک آدمکش، یک شعبان بی مخ نیست. یادآوری حرمت انسانی همجنسگرایان به این آقا بی احترامی به حرمت همجنسگرایان است.

با وجود این، می توان این جمله را از زبان این شخص در معنایی به جز بیشعوری مزمن گوینده اش نیز تعبیر کرد. با این تعبیر، ایشان همجنسبازان را در نقطه ی مقابل آن جایگاهی که در دانشگاه کلمبیا قرار داده بود قرار می دهد، یعنی از “ما همجنسگرا نداریم” عبور کرده و به “ما همجنسگرا داریم، و می دانیم همجنسگراها و رای شان در صندوق های رای، تعیین کننده اند” رسیده است. اما از شخصی که حرمت هیچ کدام از مردم ایران و باورها و ارزش هاشان را نگه نداشته است، می توان توقع داشت که ارزش و احترام همجنسگرایان را نیز نشناسد و نگاه ندارد.

آنچه امروز ارزش دارد آن است که مردم بدانند که زشت ترین اعمال آن چیزی است که از شخص احمدی نژاد و همدستانش سر زد. ما در روزهای پس از انتخابات، در مقابل این آقا، از حرمت خودمان دفاع نمی کنیم، امروز فقط از رایی که به او نداده ایم دفاع می کنیم و این رای نداده را از او پس می گیریم و از کسی که رییس جمهور ایران است و با رای ما مردم ایران ریاست دولت را به دست می گیرد حفظ حرمت و حقوق همجنسگرایان ایران را خواهیم خواست.

آنچه ما در این کشور نداریم، دموکراسی لیبرال است، آنچه در این کشور داریم، مردمی است که می دانند به بی ادبی بی شعوری بی شرمی بی وجدانی و بی سوادی بی رحمی و ظلم و بیداد و بی قانونی و نقض حقوق مردم رای نمی دهند، به آزادی و برابری و حقوق مدنی رای می دهند

در گفتگو با مردم، و با رییس جمهور منتخب مردم، ما، جامعه ی همجنسگرایان ایران، قادر به گفتگو و مناظره و مشارکت و احترام متقابل و قبول مسوولیت و تلاش برای ساختن جامعه ی مدنی در چارچوب اصول اعتقادات ما مردم ایران و قوانین حقوق بشری بین المللی خواهیم بود

در پایان باید به این شخص یادآوری کرد که سی سال از عمر انقلاب ایران می گذرد و مردم ایران هر روز بیشتر از پیش به هم پیوسته و همبسته شده اند. امروز، بعد از سی سال، و بعد از تمام پارگی ها و چند دستگی های سی سال پیش، شما با تفرقه و جداسازی و پاره کردن خانواده ها و جامعه به تمیز و کثیف و همجنسباز و غیرهمجنسباز، و دوست و دشمن و مزدور و مومن، ریاست جمهوری نداشته را به دست نمی توانید آورد. امروز همه ی مردم، یا اکثریت قاطع مردم، در مقابل شما ایستاده اند و به لطف ظلم شما، هم را دوست دارند و آنقدر از شما بی ادبی دیده اند که خودشان به خودشان بی احترامی نمی کنند. این تشنگی مردم به احترام متقابل، واقعیت جامعه ی امروز است، رویای فردا نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25  15:32   حمید پرنیان  | 

اصطلام - یازده

 

دیگر تابستان شده بود، با این‌که هنوز بهار تمام نشده بود، آفتاب، عریان می‌تابید. روشن که کرد نشستم تَرک‌اش. دست‌های‌ام را گذاشتم، حلقه نکردم، دور کمرش. جهشی کرد و سرعت گرفت. سرعت، سرعتی که مانعی نمی‌تواند متوقف‌اش کند. ... تا برسیم کوره‌پزخانه، زد کنار، کنارِ دکه‌‌ای بین‌راهی، و رفت دو تا نوشابه‌ گرفت. «بیا بشینیم تو سایه»، نشست روی لبه‌ی حوضی که زیر درخت بود. رفتم ایستادم کنارش. نوشابه را از دست‌اش گرفتم و نگاه‌اش می‌کردم: نوشابه را از دهن‌اش کَند و زُل زد به افق، فرو داد. «هنوز تابستون نیومده چه آفتابِ کیری‌ای شده»، هنوز نگاه‌اش به افق خیره بود. فَک و لب‌ها و چانه و گونه‌اش، روی هم رفته، وقتی ریش‌اش را تیغ می‌کند، وقتی جای اصلاح‌اش برق می‌زند و پیدا می‌شوند، برای من همیشه مدلول زنای‌اند، البته روی هم رفته. احساس می‌کنم اگر میلِ به زنا تصویری داشت این لب‌ها و چانه و گونه و فک، آن تصویر بودند. حالا توی دشت، زیر آفتاب، این تصویر هویداتر شده بود، آن‌چنان که تا برخاست و رفت پول صاحبِ دکه را داد و آمد ایستاد کنارم و سیگاری گیراند احساس کردم دخترکِ از-سفره-‌ی-عقد-گریخته‌ی شوهرستیزی هستم که دور از چشمِ بنفشه مرا - خودخواسته - بلند کرده است و پشتِ موتورِ خود می‌بردم به پشت این کوه‌ها، که غیرجنسی پنداشته می‌شود و نشانی از تسلطِ اجتماعیِ مردانگی درش نیست، و می‌خواهد کنشِ بسیار مردانه‌ی زنا را اجرا کند و واقعیتِ تصویر را – هرچه بومی‌تر - بسازد. ... سیگار را انداخت دور، «بریم؟».

وقتی رسیدیم داشت غروب می‌کرد. زنجیر کرد به میله‌ای و کلید را – به زحمت – کرد توی جیبِ جینِ رنگ و رو رفته‌اش. از در که رفتیم تو، محوطه‌ای بسیار بزرگ در دید آمد، آن اندازه بزرگ که فکر کردم در این سال‌ها هر چه آجر درست کرده‌اند صرفِ دیواری کرده‌اند که دور این محوطه کشیده‌اند، بسیار بزرگ. خانه‌ها، چند خانه‌ی هم‌سان، در ابتدایِ درِ ورودی، سمتِ راست، و تله‌ای بزرگ، درست وسط محوطه، سر کشیده به آسمان، هم‌چون کوه. یاور، ما را که دید  نشسته بود توالتی گوشه‌ی سکویِ خانه‌اش، برخاست و آمد پیش‌مان. «سلام آقا شهریار». صدای‌اش چیزی بینِ لهجه‌ی خِرخِرِ رادیو و ابهامِ بیشه‌زار بود. «سلام یاور، خسته نباشی». «مرسی آقا». «سلام، مسعودم». «سلام آقا مسعود، خوبی؟». چهره‌اش شکسته، چین‌افتاده، چشم‌های‌اش براق، گنده، سبیل‌اش سیاه، نازک، لب‌های‌اش صورتیِ چرک‌مرده، گردن‌اش، رنگِ خاک، خاکِ تیره، تا ترقوه‌های‌اش و کمی از سینه‌اش، که مو نداشت، پوست‌اش اما شاداب، پیدا بود. «بفرمایید، بفرمایید» و صدا بلند کرد «طاهره». بیست سال شاید نداشت، آستینِ تی‌شرتِ مچاله‌شده‌اش، کهنه و نخ‌نمای‌اش، از بس گشاد بود وادارت می‌کرد بازوانِ قوی و برجسته‌اش را ببینی، ببینی که چگونه تنِ ترکه‌ای‌اش از زیر آن تی‌شرت جیغ می‌کشد تا خودش را بیاندازد بیرون، برهنگی‌اش را بیاندازد بیرون، اما کمرش، کمرِ باریک‌اش، خمشِ نازی داشت که وقتی راه می‌رفت می‌نشست روی چشم‌ات، می‌لغزید روی چشم‌ات، آرام، و این‌چنین تو می‌خواستی هم‌چنان بماند آن زیر، زیرِ حجاب، حجابی که محجوب را رسواتر، برانگیزاننده‌تر، تُرش‌تر می‌ساخت.

حالا کمی فاصله گرفته‌ام و احتمالا خودش فهمیده است؛ دیگر دست‌های‌ام را حلقه نکردم دورِ کمرش و گذاشته بودم روی ران، روی زانوی خودم. رفت توی اتاق با یاور، طاهره آمد بیرون، چای ریخت برای من. باد که می‌خورد، تقریبا شب شده بود، باد که می‌خورد به صورت‌ام، احساس می‌کردم چیزی را باخته‌ام، همه‌ی تن‌ام شده بود سنگ، کی می‌رسیم که بیایم پایین از این موتور و بروم توی تخت، زیر ملحفه، برای خودم شعر بخوانم؟ طاهره می‌گفت وقتی این کوهِ گِل تمام شود پاییز فرامی‌رسد. وقتی پاییز برسد، عشاقِ جوان می‌توانند با پولی که درآورده‌اند خرج عروسی را بدهند و ازدواج کنند. طاهره می‌گفت کسی آن‌ورِ کوه هست که گمان می‌کند دوست‌اش دارد. منتظر است تا پاییزِ کوه فرارسد. پیچ‌ها را آرام می‌رفت، مثل حرکت کسی که آب‌اش آمده باشد، کُند، گویی موتورسیکلت نیز داستان را فهمیده بود. چرا این جاده‌ دارد به من پوزخند می‌زند، چرا من از ماشین‌هایی که می‌گذرند با نورِ بالا از کنار ما این همه خجالت می‌کشم، چرا شهریار همان شهریار دَمِ ظهر نیست، فاصله دارد. طاهره، فاحشه نبود که از من خواست سیگارم را بدهم چند پُک بزند، طاهره عاشق بود؛ انگار منتظر بود غریبه‌ای را ببیند، غریبه‌ای که دردسرساز نباشد، و به‌اش بگوید که پسری آن‌ورِ کوه است که چند بار خیره نگاه‌اش کرده و لبخند زده است. حتی نام‌اش را نمی‌دانست، می‌گفت دست‌های کشیده‌ای دارد و آفتاب پشت‌ِ گردن‌اش را سوزانده است. کوچه‌ها چه تنگ، دارند می‌ریزند روی سرم، شب چه سنگین، افتاده است روی من. یاور هیچ ندانست که من دیدم وقتی در را باز کرد پول را گذاشت توی جیب‌اش. شهریار سیگار گیرانده بود، یاور هم. تا بیایند شب شده بود و طاهره چراغ نفتی را روشن کرده بود و رفته بود دمِ در خانه‌ی همسایه‌شان مانده بود، با زنِ همسایه اختلاط می‌کرد، همین که دیدشان آمد و رفت خانه. شهریار گفت «مسعود بریم» و من برخاستم اما پای‌ام به گِلِ هزار پرسشِ بزرگ فرو رفته بود. یاور تا دم ورودیِ محوطه آمد، و شهریار روشن کرد و دور زدیم و راند. پشتِ سرم را نگاه نکردم که آیا یاور رفته است یا تکیه داده است به چهارچوب در تا سیگارش تمام شود. خاموش کرد و سوئیچ را بیرون کشید. کلید انداختم در را باز کردم، آوردش تو، گفتم سرم درد می‌کند باید بروم استراحت کنم، گفت چای نمی‌خوری، گفتم نه. ... هنوز صدای رهاییِ خشنِ شهریار، که سعی می‌کرد خفه‌اش کند، توی گوش‌ام هست، وقتی پشت‌اش نشسته بودم هم بود. عجیب بود. این باید منجر بدان می‌شد که به شهریار بیاویزم و درخواست کنم، شهریاری که نشان داده بود می‌تواند اجابت کند، اما کاملا بر عکس و من را از خودش رانده بود ناخواسته و من حتی دیگر از تن‌اش هم ترسیده بودم. هزار فرسنگ فاصله است بین چیزی، رخت‌خوابی که من می خواستم با شهریار، و رخت‌خوابی که شهریار با یاور داشت. همجنسگرایی‌ها چه بسیارند و چه گونه‌گون، و انگار گاهی میان‌شان هیچ پُلی نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13  3:23   حمید پرنیان  | 

Queer Students’ Letter addressed to Students’ Movement

 

Queer Students’ Letter addressed to Students’ Movement

and other Movements of Civil Society

(in accordance with May 17, International Day Against Homophobia)

Translation by Saghi Ghahraman

 

The Iranian university Student Movement has been acting for more than seventy years, and along these years, in the absence of democracy, symbolically took upon the role of defender of freedom and people’s human rights; many times had the role of enlightening and inspiring to the civil campaigns.

University Student Movement during its activity got affected from modernism and affected in turn people’s thoughts and political beliefs. The Student Movement has been a pioneer to support and defend all other social movements and various deprived minorities, and in relating and identifying with their cause. University students and academics have also been the source of many intellectual and social movements in the society.

On the day against homophobia, this letter addresses the Iranian university students activists.

Since people’s social demands have brought together all human rights movements in our country, thus it is not likely for the human rights activists, civil society activists and intellectuals, and everyone involved in the challenge of raising political awareness amongst people, specially in midst of a presidential elections campaigns, vigilant to make sure crucial decisions made today will not embarrass the next generation, not be the recipient of this letter also. 


On the day against homophobia, the recipient of this letter is whoever profoundly thinking about amendments of the Iranian society, with no interest for office but with concern for fairness and social justice.

On the other days of the year, Iranian homosexual students have stayed in line with different student groups, women’s movement, social demonstrations, civil rights activists’ displays, and intellectual meetings. Today, this letter addresses our colleagues and friends in the university student movement. The student movement must be a safe home for all students regardless of race, religion, language, and gender.

Does the student movement still wishes to ignore the variety of students existing in body of the movement?

Does it still wishes to go on pretending There Are No Homosexual Students in Iran?

During the years, we stayed with you and we will stay by your side. If you do not know our names, it is because of our covering up of the dominant prejudices and judgments that exist in the inner layers of the student movement which never tolerated homosexuality. Today, after all these years, we believe that if the leader and the government claim that we, homosexuals, do not exist in our own country, they are walking in the same old prejudiced policies. However, our demand of the student movement, in line with the movements’ essential ideals and policies is that it do not deny our existence, do not ignore our presence, and do not walk by us and the injustices conducted against us, indifferently or unknowingly.

We, Iranian homosexual students, have been working side by side the student and intellectual movement, and we are present in the context of social and political demands, and we are keen defenders of changes in the unequal circumstances in Iranian society. Now that all human right activists and kindheartedly, and defenders of human rights have found out that homosexual rights are human rights, and fighting toward their rights is fighting for human rights – regardless of color of skin, religion, social class, gender, and sexual orientation – and now that the indifferences of the previous generation towards social oppressions and unwise political beliefs are gone, we, the homosexual students in a number of universities in Iran perceive  this as our historical mission to enlighten our people and our classmates against cruelties and harassment still being carried out and still being against some of the children of this country.

Homosexuality has been removed from the list of mental disorders for years, and free minded free spirited people in the world have paid political awareness to it. One can name many great homosexual people in the world that their sexuality did not stop them from adding to the richness of culture and science of the world, and also, their sexuality did not bar them from receiving recognition and appreciation in the civilized world. However, in Iran and other unprivileged countries restricted from enjoying social freedom and human rights, homosexuals are condemn to the most barbaric and horrible tortures and harassments and injustices done to homosexuals, and yet no one feels obliged to open their realistic eyes to the virtual hangings that happens today to Iranian homosexuals.

Even though sexual orientation is innate and natural, and homosexuals like heterosexuals do not chose their sexuality but are born with it, the Iranian society still alleges homosexuals with the sin of homosexuality, which is in fact their benign nature.

Friends! Classmates! Homophobia has spread its dark shadow over our private and social life with such intensity that simple breathing even is rather difficult for us. Our only fault is, like everyone else, to live in accordance with our innate. Our homosexual nature leads us to wish for a partner of the same sex. Our nature, on the other hand, leads us to a part and an active and responsive part of society. We believe that we should take on more responsibilities inside the student movement and people’s struggles for freedom, gender equality and social justice. Or further responsibilities already-taken-upon ourselves with a state of mind assured of solidarity and tolerance inside the student movement.

Is the student movement the shelter for all students regardless of their sexuality? This is not a question but a pleading for justice.

We, the Iranian homosexual students demand that the student movement, for the first time in the modern history of Iran, during these days of presidential election, with the commotion to eliminate violence’s to human and civil rights in Iran, on the named to support homosexuals rights, to acknowledge the existence of homosexual students in universities, and believe in the presence of homosexuals students in the boundless student movement countrywide, accept the fact of  homosexuals in society and challenges they face, and take necessary steps to maintain social respect to homosexuals.

After these many years, the assumption is, based on the identity and characteristics of this movement that the movement, and its spokes persons, its media, and websites, engage in dialogue about homosexuals, citizens who have been suppressed in their own homeland, and speak up and step forward in expressing respect to their rights. It is best and only fair if this step is taken first and most by the student movement.

It is a timely question to ask: Why the student movement has turned a blind eye on homosexual students, and harassments they endure in supposedly non-violent environments?

We, homosexual students on Iran, urge you, the body of movement in Iran, to have a look at gender and sexuality-based policies that the Islamic Republic of Iran performs, to include criticizing these policies in your Requirements; we are certain that improving it will do good to all the social layers and groups in our country and will result in paybacks, in liberation. We, homosexual students of Iran, urge you, our brothers and sisters in all political and social movements, who are suffering from laws consisting of severe intolerance and ignorance of people’s very right to live, to include in that scenery you have in mind for our country’s future, Respect for all human beings notwithstanding diversity in sexual orientation and gender identity and Appreciation of divergences in human beings.

This requirement is set forth in a manner of grave surprise and insistence, specially because in the few extensive Students’ Requirement-Based Statements, Iranian LGBT community’s rights hasn’t been mentioned once; not in University based Requirements, not in massive social and political Requirements, and not even in The Ten Requirements and The Twenty Requirements.

If institutions identifying as Students Movement Activists are not able to act responsibly towards the absence of LGBT rights in the sphere of Political and Religious Alternative-Thinkers Rights in their statements, they must await the day when they too, like the present governing body of Iran, involve in acts of prejudice and violence against diversity, and deny equality and social justice.

In these days, where People’s Requirements has brought together civil movements in Iran, and is blurring borders between civil, intellectual, students and women’s movement, the community of homosexuals of Iran, who has been  furthering their serious and systematic struggle for over 20 years under harsh situations and with the least of possibilities and in bloodiest eras stripped even of the merest security and privacy personal or social, aside from their expectations from the students movement, ask other movements of Iranian society to acknowledge the presence of homosexuals among themselves and Pay Attention to the Absence of the Rights of Homosexuals.

Let’s learn together in social and political movements this lesson that human rights are common and universal rights in which exclusiveness and divisionism is the first instance of digression of the notion of freedom.

For the sake of learning and teaching, what we expect, at this level, from the students’ movement is as follows: Raising awareness of the importance and urgency of Respect for all sexual minority groups amongst students and in the society as a whole;

Cover news regarding harassments, arrests, beatings, persecutions, rape, and contempt to human dignity and violating homosexual students rights inside universities by the hands of security officials, administrative and educational officials, and other students, and publish it in the movements’ own media and news channels (websites, bulletins, and student newspapers etc…);

Include in their programs and campaigns serious critics of government politics regarding suppressing of homosexuals and other sexual minority groups rights, discriminating and unjust laws and regulations concerning sexual minorities in civil laws and penal codes of the country;

Include in their programs and campaigns organizing of conferences and seminars associated and related with sexuality at large, bring forward discourses in relation with raising awareness regarding sexuality, publishing articles regarding sexual orientation and gender identity, and bring forward issues in relation with human and civil rights of homosexuals and other branches of sexual orientation and gender identity;

By choosing constructive projects in raising awareness in the urgency of having respect for homosexuals and other sexual minority groups, and actually practicing it in their deeds and manners, dispose of discriminatory and oppressive traditions concerning sexual orientations, criticize homophobic conduct, open doors to include as many homosexual students as possible in the body of the student movement and related civil movements in likewise stages;

Homosexual students’ generous and patient understanding of the obstacles and political barriers of the student movement does not mean acceptance of discriminations and intolerance coming from the student movement regarding homosexual students and the LGBT community.


The day will come when all women, workers, children, students, homosexuals, religious and language and ethnic minorities and every single one Iran people are able, are able to live freely in their own country, and do not have to suffer inhumane and meaningless social and political and economical barriers. The day will come when dignity of every human being is well guarded and well respected. 

 

In the Name of Freedom

Queer Students of:  

University of Political Law and science Tehran University;

University of Literature and Social Sciences Tehran University;

University of Fine Arts Tehran University;

Industrial University of Amir Kabir;

Free University Central Tehran Unit;

Free University Science and Research Unit;

University of Shahhid Rejaee’s Teachers Training College;

Industrial University of Sharif;

Technical University of Shahid Chamran, City of Kerman;

Shahid Chamran’s University Teachers Training College;

University of Shahid BaHonar

 

 May 2009

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12  18:20   حمید پرنیان  | 

پیام هیلاری کلینتون به مناسبت ماه گرامیداشت دگرباشان آمریکا - ژوئن 2009

 

چهل سال پیش در چنین ماهی، جنبش حقوق همجنسگرایان با شورش استون‌وال در شهر نیویورک آغاز شد؛ همجنسگرایان خواستارِ پایان‌ یافتن تبعیضاتی شدند که دیری بود بر ایشان می‌رفت. اینک، پس از دهه‌ها سخت‌کوشی، این مبارزه به جنبشی جهانی بدل شد تا همه‌ی مردم را، صرف نظر از گرایش جنسی یا هویت جنسیتی‌شان، از خشونت و ترس رها سازد.

من از طرف دولت آمریکا، و به مناسبت ماه گرامی‌داشت همجنسگرایان، از دلیری و اراده‌ی اجتماع دگرباشان جهان در طول چهل سال گذشته قدردانی می‌کنیم، و حمایت خودمان را از تلاش‌های آینده‌ی این جنبشِ جهانی اعلام می‌کنیم.

ما، در دولت و وزارت‌خانه‌ی امورخارجه، از کارکنانِ همجنسگرا و دوجنسگرا و ترنس‌جندرمان در واشنگتن و سراسر جهان سپاس‌گذاری می‌کنیم. ایشان و خانواده‌های ایشان فداکاری‌های بسیاری برای خدمت کردن به ملت به خرج دادند. هم‌کاری‌های ایشان برای هدف ما که همان برقراری ثبات و موفقیت و صلحِ جهانی می‌باشد موثر است.

حقوق بشر، در قلبِ این اقدامات قرار دارد. همجنسگرایان، در سراسر جهان، بازداشت می‌شوند، و مورد خشونت و حتی شکنجه قرار می‌گیرند. آزار و شکنجه‌ی همجنسگرایان، نقض حقوق بشر و توهین به اخلاق انسانی است، و باید پایان یابد. من، به عنوان وزیر امورخارجه، طرح جامع حقوق بشر را پیشنهاد می‌کنم که شامل حذف خشونت و تبعیضِ مبتنی بر جهت‌گیری جنسی و هویت جنسی افراد است.

اگرچه مسیر برابریِ کاملِ دگرباشان آمریکایی مسیری طولانی است، اما همین نمونه‌ی مبارزاتی برای حقوق برابر در ایالات متحده، به مردان و زنان سراسر جهان که مشتاق ساختن آینده‌ی به‌تری برای خودشان و عزیزان‌شان هستند امید چنین کار بزرگی را می‌دهد.

به مناسبت این ماه، اجازه دهید تا برای دست‌یابی به جهانی تجدید پیمان کنیم که در آن همه‌ی انسان‌ها می‌توانند در امنیت و آزادی زندگی کنند و دیگر مهم نباشد که چه کسی هستند یا عاشق چه کسی می‌شوند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12  2:22   حمید پرنیان  | 

نامه ای به موسوی در راستای انتشار منشور حقوق شهروندی ایشان

 

آقای موسوی

هیچ انتظار ندارم که در این بحبوحه‌ی انتخابات و اولویت‌بندی کارهای‌تان بتوانید این نامه را با دقت بخوانید و کمی بیاندیشید. اما، از سوی من، همین که در میان کاندیدهای ریاست جمهوری ایران یکی پیدا شده است که دست از عوام‌فریبی بردارد و با زبان اخلاق همگانی و جهانی به جنگ انتخابات برود کافی بود که این نامه نوشته شود.

 

آقای موسوی

منشور حقوق شهروندی شما ناقص است. همجنسگرایان و همه‌ی کسانی که زیستِ جنسی‌شان بر خلافِ تصویرِ مسلط و ستم‌گرانه‌ی جنسیِ جامعه‌ی کنونی ایران است از قلم افتاده اند: ایشان نه تنها فرزندان همین خاک هستند بل‌که مانند همه‌ی دیگران کار می‌کنند، دانشگاه می‌روند، خرید می‌کنند، کنشِ سیاسی دارند و در انتخابات هم شرکت می‌کنند. مفهوم شهروندی شما، با آن‌که زنان و محیط زیست را هم درش گنجانده‌اید، باز هم کهنه و بیمار است.

 

آقای موسوی

نوشته‌اید: «اکثریت مردم به درستی باور داشتند که حقوق بشر، به همان مفهوم جهانی خود، به هیچ وجهی با خداپرستی و پیروی از تعالیم معنوی اسلام تعارضی ندارد، به همین علت نیز به "جمهوری اسلامی" آری گفتند». آیا مفهوم حقوق بشر شما – سوای از برداشت مردمِ انقلابی و داغ از حقوق بشر - هم همان مفهومی است که در پیکره‌ی دیرینه‌ی جهانی‌اش فهمیده می‌شود؟ آیا حقوق بشری که شما به‌اش اشاره کرده‌اید همان حقوقِ همجنسگرایان هم نیست که کاملا برخلاف تعالیم اسلامی نشان داده می‌شود؟ اگر حقوق بشر شما اسلامی است (یعنی حقوق بشر را حقوقِ مردِ دگرجنسگرایِ شیعه می‌دانید) همین جا کوله‌ی پرسش‌های‌ام را می‌گذارم روی دوش‌ام و سنتِ خموشی در برابر دستگاهِ ناشنوا و نابینای فقه شیعه را تکرار می‌کنم. و اگر نه، نیاز است که متن منشورتان را از نو ویرایش کنید.

 

آقای موسوی

همجنسگرایی (مانند دگرجنسگرایی) بیماری نیست. (مانند دگرجنسگرایی) انتخابِ شخصی نیست. (به اندازه‌ی دگرجنسگرایی) تولیدکننده‌ی بیماری نیست. (مانند دگرجنسگرایی) برخلافِ طبیعت نیست. (مانند دگرجنسگرایی) خدادادی است: شما بگویید! با کسی که میل جنسی‌اش را خداوند در نهاد وی گذاشته است می‌شود به مانند یک زناکار یا گناه‌کار برخورد کرد؟ این پرسش اگرچه ساده و عقلانی است اما تا کنون نه تنها پاسخی نگرفته است بل‌که هیچ‌گاه از سوی انسان‌های خیرخواه و آزاداندیشی، مانند شما، اندیشیده نشده است.

 

آقای موسوی

باور کنید این نامه شیک‌اندیشی و پُزدهی روشنفکری نیست: گوهر این نامه بر پایه‌ی رنج‌های ملموسی است که اندیشه‌ی غلط و مسلطِ جامعه‌ی سیاسی و اجتماعی ایران بر دگرباشان جنسی، فرزندان همین سرزمین، روا می‌دارد: دگرباشان جنسی ایران، به اشتباه، دشمن پنداشته شده‌اند. دگرباشان جنسی می‌خواهند زندگی خویش را بر اساس آن میلی بنا کنند که خداوند به ایشان عطا کرده است. من به خودم بارها گفته‌ام که خداوند نادان و ستم‌کار نیست.

 

به امید روزی که اندیشه‌ی اسلامیِ ایرانی به بلوغی رسیده باشد که اشتباهاتِ تئوریک خود را جوانمردانه بپذیرد و بکوشد تا هر چه انسانی‌تر و خداپسندانه‌تر رفتار کند. (و این همان امیدی است که واداشت نامه‌ای به شما بنویسم).

 

حمید پرنیان

یک همجنسگرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28  12:18   حمید پرنیان  | 

نمایشگاه بین المللی کتاب دگرباشان جنسی ایرانی

 

گروهی از ما می­نویسند، می­سرایند و تولید اندیشه می­کنند. اما مردم ما را نمی­خوانند چون نمی­توانند به نوشته­هایمان دسترسی داشته باشند.

هم­زمان با نمایشگاه کتاب تهران مجموعه­ای از کتاب­های نویسندگان دگرباش در این وبلاگ، نمایشگاه بین المللی کتاب دگرباشان جنسی ایرانی، آماده شده و در دسترس خوانندگان ایرانی قرار دارد تا در این ده روز که ایران رنگ و بوی کتاب می­گیرد، کتاب­هایی از دیگرانی، که نمی­خواهد دیده شوند، هم بر روی رایانه­های ایرانیان باشد.

این گامی از سوی ماست به سوی شما. تا با شناخت هر چه بیشتر هم، به سوی جامعه­ای آزاد پیش برویم. جامعه­ای که در آن حق هر انسان برای زندگی و تولید فکری و هنری محترم شمرده شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17  18:8   حمید پرنیان  | 

هوموفوبیک، بسیار هوموفوبیک

 

ای دشمنِ من

بیا مرا بِکُن و برو

بگذار

لای

همین بدبختی‌هام

زندگی کنم.

 


 

هیچ نمی‌خواهم که بگویم

من از تو چیزی می‌‌خواهم

هیچ

می‌خواهم دست از سرِ من

برداری

همین.

 


 

به من چه که سیالیتِ جنسی چیز خوبی است یا نه

به من چه که زن‌ها دارند خودشان را خراب می‌کنند

به من چه که دنیا رو به ویران‌شدن است.

 


 

خسته‌ام

از اخلاقی‌نشان‌دادنِ همجنسگرایان

خسته‌ام

ما یک مشت کونی هستیم

و شما

یک مشت آدم های کیری.

 


 

به خدا

آن کسی که کتاب‌های مقدس را نوشت

هیچ خوشی‌ای از امورجنسی

نداشت

که باز امورجنسی را در خدمت سرمایه‌داری قرار داد.

 


 

رفیق جوووووووون

ما همه کمونیستیم

ما همه می‌خواهیم دنیایی به‌تر داشته باشیم

می‌خواهیم ارزشِ افزوده‌ی جنسیِ ما را کسی هپل‌هپو نکند

می‌خواهیم کسی سرش را نکند توی اتاق‌خوابِ ما

به خدا.

 


 

فحش بده داداش

خودت رو خالی کن

آره، من می‌شنوم داداش

چیزی که من زیاد دارم فحش‌خوری‌ه

بده

به من بده

من می‌شنوم

فحش بده داداش

خودت رو خالی کن.

 


 

یه زندونی‌ِ اعدامی

شبا که می‌خوابه

هیچ نمی‌خواد

صبح که بلند شه

واسه آفتاب دست تکون بده

یه زندونیِ اعدامی

وقتی می‌خوابه

به فردا شب فکر می‌کنه.

 


 

این دیوارها نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای حماقت شماها نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای حماقت شماها که دور خودتان کشیده‌اید نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای حماقت شماها که دور خودتان کشیده‌اید تا جز خودتان را نبینید نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای شما نمی‌خواهد؟

واقعا نمی‌خواهد؟

 


 

خدایا

آخه کیرم دهن‌ات

چی می‌شد وقتی داشتی آدم رو دُرُس می‌کردی

کونی‌اش می‌کردی و نقاح مسنوحی رو همون موقع علم می کردی

تا ما امروز وقتی پای تیلفیزیون دندونامون رو خلال می‌کردیم

چاله‌مون رو وا می‌کردیم یه فَس عمه‌ی این دگرجنسگراها رو می‌دوختیم به خاله‌شون

آ خدا

آخه کیرم دهن‌ات

این چه طویله‌ای‌ه دُرُس کردی؟

 


 

بیایید

روزنامه نوشته است «مرگ بر کونی‌ها»

و نویسنده

و آن کسی که می‌خواند

نمی‌داند

این کونی‌ها

پدر دارند

مادر دارند

زندگی دارند.

 

 

از این چاله‌میدانی‌تر؟

 


 

بالاخره این بی‌همه‌چیز

گهِ اصلی‌اش* رو زد

بی‌همه‌چیز

 

* رئیس جمهوری ایران از اینکه «رئیس جمهوری یک کشور بزرگ، برای این‌که یک درصد رای خود را بیش‌تر کند، بر زشت‌ترین اَعمال مثل همجنس‌بازی و کثافت‌کاری‌هایی که انسان از بیان آن شرم دارد، صحه می‌گذارد» انتقاد کرد. (رادیو زمانه، 9 اردیبهشت 1388)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11  6:0   حمید پرنیان  | 

قتل ده ها همجنس گرا در عراق

 

واحد مرکزي خبر: مدافعان حقوق افراد همجنس گرا، عراق را خطرناک ترين کشور براي همجنس گرايان توصيف کرده اند.

به گزارش شبکه تلويزيوني بي بي سي به ادعاي مدافعان حقوق زنان و مردان همجنس گرا، از ابتداي سال جاري ميلادي تا کنون بيش از شصت همجنس گرا در عراق به قتل رسيده اند.

سازمان عفو بين الملل از دولت عراق خواسته است از قتل افراد همجنس گرا جلوگيري کند اما پليس عراق مدعي است که هيچ نقشي در اين قتل ها ندارد و اصولا قانوني درباره ی مبارزه با همجنس گرائي در عراق وجود ندارد که پليس با توسل به آن با اين پديده برخورد کند.

جيم ميور گزارش گر بي بي سي در عراق مي گويد بسياري از افراد همجنس گرا از سوي بستگان خود و براي پاسداري از ابرو و حيثيت خانوادگي به قتل مي رسند.

برخي از روحانیون شيعه با صدور فتوا عليه همجنس گرايان زمينه ی قتل آن ها را فراهم آورده اند اما برخي از روحانيون شيعه نيز قتل اين گونه افراد را مجاز ندانسته و معتقدند افراد همجنس گرا دچار انحراف شده و افرادي بيمار تلقي مي شوند که بايد درمان شوند نه اينکه به قتل رسانده شوند.
 
منبع
 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04  23:37   حمید پرنیان  | 

اصطلام - ده

 

ریخته‌ام توی یک هم‌زَن، همه‌ی خوش‌بدن‌های خوش‌صورتِ خوش‌رفتارِ خوش‌صدای زندگی‌ام را ریخته‌ام توی یک هم‌زَن و چند سال است که دارند در/از هم می‌شوند. حالا که باد پرده را می‌زند کنار و از پنجره‌ی باز می‌آید تو و می‌چرخد و بال‌اش را می‌کشد روی صورت‌ام، پیدا نیست بوی کدام‌شان است که می‌پیچد توی اتاق، تصویر کدام‌ است که بر تن‌ام می‌نشیند، صدای کدام است که نجوا می‌شود. همین‌ها هم مانده فقط. یعنی نگاهی و، بعد، ثبت هر چه دیده‌ای. دیده‌ها را بی‌درنگ می‌بری تویِ خودت و می‌نشانی جایی، شب که رسیدی خانه، درش می‌آوری، می‌گذاری جلویِ تنِ خسته‌ات، وَر می‌روی، داده‌ها را معنی می‌کنی: به آن ابروهای سیاه، که چراغ‌های شب را خاموش می‌کند، هیچ نمی‌آید که خشم گیرند یا که عشوه بیایند. پس نازشان می‌کنی، هم‌چنان که در وضعیتِ بی‌تمایلیِ مطلق قرار دارند نازشان می‌کنی. چشم‌ها را بسته است. پیشانی‌اش نور را بازتاب می‌دهد و دهان‌اش «آخرین دریچه‌ی زندانِ عمرِ من» است. هر حرکتی که از روندِ کُندِ بی‌تمایلی خارج شود تصویر را پاره می‌کند؛ همه‌ی حرکت‌ها و رفته‌ها به آرامیِ یک چای ریختن یا که نشستن روی شن‌های ساحل است. گرم می‌شوی، تعین یافته است.

خانه آن‌قدر ساکت بود که صدای بنفشه از پشت در هم شنیده می‌شد که می‌خندید و شهریار را دست می‌انداخت. شهریار انگار نمی‌توانست در را باز کند و سید غر می‌زد و بنفشه بلند می‌خندید. لباس پوشیدم و رفتم توی حیاط. در باز شد و بنفشه، شهریار را هل داد داخل. شهریار تلو‌تلوخوران آمد تو و خورد زمین. سید نمی‌خندید اما پیداست که شاد است. بنفشه مرا دید و چادرش را جمع کرد، «سلام مسعود، کی رسیدی؟». رفتم شهریار را کمک کردم تا برخیزد. «این‌قدر خورده که نمی‌تونه راه بره». «همین چن ساعت پیش». شهریار را بردم لب حوض، نشاندم، آب توی مشت‌ام جمع کردم و پاشیدم روی صورت‌اش. سید، بی که سلام دهد یا حرفی بزند، رفت سمت اتاق‌اش. «کجا می‌ری تو هم، بمون فرش بندازم یه چایی بخوریم». گربه‌ی سید از دیوار پرید توی حیاط، رفت چسبید به پای سید و غرغر کرد. شهریار حتی نمی‌توانست چشم‌های‌اش را باز کند. سید ایستاد و بنفشه را با آن چشم‌های سرد نگاه کرد. این یعنی «باشه». دست‌های گرم‌اش توی دست‌ام بود. «چه‌قد به‌اش گفتم کم بخور، عرقِ مفت گیرش اومده بود دیگه»، رفت فرش بیاورد و چای را آماده کند، چادر را با دست جمع کرد پشت‌اش. به چهر‌ه‌ی شهریار نگاه کردم؛ به سختی چشم‌های‌اش را باز می‌کرد تا من بفهمم می‌تواند چشم‌های‌اش را باز کند، اما ناکام می‌ماند و بسته می‌شدند. دست‌های‌اش را سفت‌تر توی دست‌ام گرفتم و می‌مالیدم. ای کاش سید این‌جا نبود، می‌رفت اتاق خودش، و من، حالا که شهریار نمی‌تواند چیزی را توی حافظه‌اش ثبت کند، دستی به پاهای‌اش، که در حسرت برهنه دیدن‌شان مانده‌ام، بکشم و سفتی عضلات‌اش را - گرم - تجربه کنم. «اگه قهوه داری، یه فنجون به‌اش بدی دُرُس می‌شه»، زیر چانه‌ی گربه‌اش را ناز می‌کرد.

«عروسیِ دخترِ آقاکمال بود. جات خالی، یه شکم‌سیر رقصیدم». «اومدم خونه دیدم هیشکی نیست، گفتم خدایا اینا کجا رفتن همه با هم». «آره، داماد معلوم بود از این بچه‌بازاریاس. این‌و بده سید». چای را گرفتم گذاشتم جلوی سید. چیزی مبهم گفت، تشکر کرد. «برم لامپِ اتاق‌و خاموش کنم یه چیزی بکشم روش. این‌جوری اذیت می‌شه». برای من هم چای ریخت و نگاهی انداخت به شهریار که افتاده بود زمین، انگار مرده بود. همین که نگاه کرد برخاستم. چراغ اتاق را خاموش کردم و بالشی از روی تله‌ی رخت‌خواب‌ها برداشتم و دست‌ام را گذاشتم زیر گونه‌ی شهریار و سرش را بلند کردم. بالش را گذاشتم زیر سرش و آرام دست‌ام را کشیدم. ته‌ریشِ چندروزه‌اش با دست‌های‌ام معاشقه کرد. پتویی برداشتم انداختم روی‌اش. «دست‌ات درد نکنه، مثه خرس می‌خوابه وقتی مست می‌کنه». نگاه‌ام را دوختم به چهره‌ی تقریبا مرده‌اش؛ چه می‌شد کنارت دراز می‌کشیدم این نفس‌ات می‌خورد به لب‌ها و دماغ من؟ چه می‌شد زمختی تو را، حالا که خفته‌ای و نمی‌دانی من یک رویام یا که یک کابوس، توی این دست‌های‌ام می‌گرفتم، و یک دُور، عَرش را به لرزه می‌انداختیم سخت. «ول‌اش کن مسعود، بیا چایی‌ات سرد می‌شه».

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03  3:19   حمید پرنیان  | 

اصطلام - نه

 

روی تخت علی‌رضا پُر از گل است، گل‌های بنفش، پُر. چشم‌های‌ام را باز می‌کنم، صدای نفس کشیدن شب را می‌شنوم. خیابانِ ما دارد کتاب می‌خواند. دوباره می‌بندم‌شان. علی‌رضا نشسته روی طاقچه‌ی پنجره، پاهای‌اش را انداخته توی کوچه، سیگار می‌کشد. دوباره باز می‌کنم. «شب‌ها کنار تو باشم، روزها تو را نشناسم. به ابتدای کوچه قسم، همه‌ی دوراهی‌ها سبزند، تو باید زبان چیزهای شهر را بدانی.» می‌چرخم، روی‌ام را از شهر می‌گیرم، ملحفه را می‌کشم سرم. «زهدان. توی توست که قارچ‌ها پای درخت روییدند، وقتی باران زد و چکه‌چکه خودش را جمع کرد. تو رهنمونی به طبیعت، تو رودی، رودی که انسان شد». ملحفه را می‌زنم کنار، برمی‌خیزم سیگار برمی‌دارم می‌روم بالکن. «پاهای تو، وقتی راه می‌روی، انگار ستون آسمان‌اند، و سرخوشیِ علف‌ها از این است.» فندک را که می‌زنم شعله‌اش می‌رقصد. «انتهایِ مقصدِ بودنِ تو تنِ توست، مرگ دیر یا زود فراخواهد رسید، و این‌گونه است که میل تاریخ می‌یابد.» سیگار عجیب مزه‌ی حضور/غیبت تو را دارد.

«مگه نمی‌خوایی بعد امتحانا بیایی؟». «آره». «خب چرا ماشین رو نمی‌بری؟». «نمی‌شه». «یعنی چی؟». «مامانی!». «خیلِ خب، مراقبت کن از خودت». «شما هم». می‌بوسم‌اش. ... نرگس خانم آب را می‌پاشد روی زمین، مادربزرگ سیگارش را می‌گیراند، نرگس خانم با انگشت آب بینی‌اش را می‌گیرد، مادربزرگ نگاهی به همسایه‌ی روبروی‌مان می‌اندازد، نرگس خانم گره‌ی روسری‌اش را محکم می‌کند. «بریم؟». «بریم».

«مسعود واقعا متاسفم. نمی‌خواستم این اتفاق بیافته. یعنی دست خودم نیست. ... امیدوارم ببخشی». هر بار که دریچه‌ای گشوده می‌شود و تو می‌توانی با کسی که برانگیزننده است ارتباط داشته باشی، واقعیت تبدیل به هذیان می‌شود؛ اصطلاحات و عبارات مرسوم تبدیل به جمله‌هایی بی‌معنی می‌شوند. انگار آن‌ها را فقط برای ارتباط‌های کاملا معمولی برساخته‌اند، انگار وقتی با کسی که بسیار برانگیزاننده است روبرو می‌شوی زبان کارکردش را از دست می‌دهد، انگار می‌رسی به دوره‌ی پیشازبانی، دوره‌ای که مفاهیم – اگر چه ناقص - بودند اما زبان وجود نداشت. و وقتی می‌فهمی زبان به اندازه‌ای که باید رسا و کارآمد باشد نیست می‌مانی؛ خداوند تفاوت را فرستاد.

وقتی زندگی بر پایه‌ی خانواده شکل می‌گیرد، ماندگاری و ثبات نخستین مفاهیمی است که تداعی می‌شوند. جنگجو، جهان‌گرد، تاجر، راننده وقتی، پس از سال‌ها دوری، به خانه برمی‌گردد انتظار دارد خانه همان‌گونه باشد که پیش از رفتن‌اش بوده و بچه‌ها، تندرست، بزرگ شده باشند. حتی انتظار دارد همسرش هم‌چنان به وی وفادار مانده و خواسته‌های جنسی‌اش تغییر نکرده باشد. کلید که انداختم و در را باز کردم هیچ کس توی حیاط نبود. چراغِ هیچ اتاقی روشن نبود. انگار خانه را خالی کرده باشند. یک‌راست رفتم سمت اتاق‌ام و کلید گرداندم و باز کردم.

خیلی دل‌ام نخواست چراغِ اتاق را روشن کنم. چیزها در تاریکی، به سکون رسیده بودند. خودم را انداختم روی تخت، بی که لباس عوض کنم. تاریکی مرا واداشت تا به له شدن خودم توی رابطه‌ها بیاندیشم؛ در زندگی کم تر پیش آمده بود با کسی که حق‌ام را ضایع کرده است یا مرا کوچک شمرده است، روبروی‌اش، تندی کنم و لَت زنم یا مانند خودش رفتار کنم، پاسخِ خشنی بدهم. چندباری هم که چنین کرده‌ام گمان‌ام این بود که سریع‌ترین و کارآمدترین راه را برای دفع خطر برگزیده‌ام. بیش‌تر سکوت کرده‌ام و از حق خودم، که اعاده‌ی حیثیت‌ام بود، گذشته‌ام. علتِ اصلیِ اتخاذِ چنین روی‌کردی را نادانی طرفِ مقابل‌ام دانسته‌ام و این که من – اگر او نادان است و من به نادانی‌اش آگاه‌ام – نباید مانند وی رفتار کنم تا نادان نباشم؛ یک پله می‌روم بالاتر. من این ویژگی اخلاقی خودم را بسیار دوست دارم و هر بار که در چنین موقعیتی گرفتار می‌شوم و سربلند بیرون می‌آیم به خودم می‌بالم. ... من عابری را بخشیدم که آدرس جایی را از من پرسید و وقتی پس از مِن و مِنِ یک دقیقه‌ای‌ام گفتم «از روزنامه‌فروشیا بپرسین به‌تر راهنمایی‌تون می کنن» گفت «کس‌خلیا تو هم» و خیلی قاطع رفت. من اما می‌خواستم کمک‌اش کنم. داغ شده بودم و تنها چیزی که می توانست این نیروی بخار را از توی من بیرون براند مشتی بود که باید می‌نشست روی صورت‌اش و دهانی که با شدتِ کریه‌بودن یک فحش باید گشوده می‌شد. اما من این فرونشاندن غیظ را دوست دارم. طول می‌کشد، راه می‌زند، وسوسه می‌کند، اما دوست‌اش دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31  1:24   حمید پرنیان  | 

Homophobia is not ours

 

 Homophobia is not ours, is yours. Let's join us

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29  15:12   حمید پرنیان  | 

لواط - دانته

 

و همه‌ی فرهیختگان و نام‌دارانِ جهان، آلوده‌ی یک گناه (لواط) هستند.

دانته

کمدی الهی، دوزخ، بخش پانزدهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11  2:51   حمید پرنیان  | 

اصطلام - هشت

 

موبایل علی‌رضاست که زنگ می‌خورد؛ بهزاد است. ورش می‌دارم می‌برم دمِ درِ حمام. «علی! بهزاد ه». صدای آب می‌آمد که ریخته می‌شد جایی، اما علی‌رضا هیچ نمی‌گفت. بهزاد هم قطع نمی‌کرد. «علی!». دل‌ام کمی ترسید. به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کردم، نامِ بهزاد، پرسشِ خیانت را، مثل رنگ، درون‌‌ام پاشیده بود؛ بهزاد نمی‌داند که من برای چه این جا هستم، اصلا نمی‌داند که من این جا هستم، علی‌رضا هم نمی‌دانم چرا از حمام بیرون نمی‌آید، خودم هم نمی‌دانم واقعا این جا چه کار دارم؛ اگر از من خواسته است که بیایم پس چرا حمام‌اش را این همه طول می‌دهد! چرا سرش را بیرون نمی‌کند بگوید الان می‌آید. اگر بهزاد همین الان بیاید و من را پشت در حمام ببیند، ببیند که علی‌رضا توی حمام است و من پشت در ایستاده‌ام چه. اصلا چرا من باید این همه بی‌هوده منتظرش بنشینم! «علی!» می‌خواستم بگویم می‌خواهم بروم، اما نگفتم، نگاه کردم، به دستگیره‌ی در نگاه کردم، به همین فاصله‌ی بسته‌ی من با علی‌رضا. چرا جواب نمی‌دهی؟ «من می‌خوام برم». دوباره موبایل‌اش زنگ می‌خورد؛ مریم است. وای خدای من، «علی!». دهان‌ام را نزدیک‌تر برده‌ام سمت درِ بسته و چارچوبِ در، خشک شده است، دوباره «علی»، زنگ، توی گوش‌ام، روی مغزم، کار می‌کند، پیشانی‌ام عرق کرده است علی‌رضا، باز کن، ترسیده‌ام علی، باز کن، «علی!». دستگیره را می‌گردانم. در را، نیمه، باز می‌کنم، «علی»، آینه، بخار گرفته است، اما، چیزی مبهم، به رنگِ تن، به حجمِ علی‌رضا، پیداست. پای‌ام، جوراب‌ام، خیس می‌شود، «علی!»، نگاه می‌کنم، خون، با آب، آمیخته، کفِ حمام، جاری است. «علی!».

از معماری ساده‌ی بیمارستان‌ها، از خواهرانگیِ غربی‌شده‌ی ناجور پرستارها، از بی‌تفاوتی پزشک‌ها به بیماران‌شان، از مستخدمین ِخنگ و تنگ‌چشم، از حیاط مُرده‌ی راه یافته به سردخانه، از راه‌پله‌های خونسرد، هشدارهای بهداشتیِ آویخته به در و دیوار، بیمارانی که ناتوانی‌شان را پذیرفته‌اند، از مسئولِ لالِ داروخانه، از همه‌ی بیمارستان‌ها متنفرم. نشسته‌ام روی شوفاژ، به انتهای این راه‌روی نکبت‌آور نگاه می‌کنم؛ پرستارها، برخی با زنانگی فاحشه‌گونه، و برخی با وقارِ برهوت‌زده‌ی یک پرستار مسلمان، و بیمارها، ناامید و شلخته، از اتاق‌ها می‌آیند بیرون یا که می‌روند تو. دخترکی پایِ تلفن رایگانِ همگانی ایستاده است و ریز ریز حرف می‌زند، نیش‌اش باز است. من، اصلا، حال‌ام خوب نیست. ... «چه خوب شد که تو خونه بودی». چرا نمی‌پرسی من آن جا چه گهی می‌خوردم؟ «می‌شه به بهزاد نگی؟ بگو خودت رفتی خونه و فهمیدی و رسوندی‌اش بیمارستان». مریم می‌خندد، «باشه». چای را نزدیک لب‌ام می‌کنم، بادی نرم/سرد برگ‌های نورسِ درخت‌ها را تکان می‌دهد، می‌خورد به پوست صورت‌ام، دست‌ها، ای کاش شدت گیرد و ما را و بیمارستان را، علی‌رضا و بیمارها را، با خودش بردارد و ببرد. ساعاتی که باید به خوشی می‌گذشت، باید روی تخت‌خواب یا فرش، به سیگار و اصطلام می‌گذشت، گردیده و در همجنسگرایانه‌ترین حالت‌اش بدل شده است به ساعاتِ مراقبه و پرستاری. حالا علی‌رضا تنی بود که، روی تخت، بی‌حرکت افتاده بود و آن جلوه‌های قدسی دیگر نمی‌کند؛ کار یک پرستار، یافتنِ جهتِ پویانماییِ جنسیِ هم‌چون تنی است که هیچ اشاره‌ای ندارد مگر درد، و – در مراقبه است که - از درد می‌رسد به زایش، به تولد، به نوسازی بدن. مریم با بهزاد حرف می‌زند، گاهی که آنتن نمی‌دهد برمی‌خیزد، جا به جا می‌شود. آفتابِ اسفندماه، مثل یک نوجوان، مغرور است، خودنماست. «بنده خدا بهزاد، خیلی دل‌ام می‌سوزه براش. ... این، بار چهارم‌اش‌ه». آبِ دماغ‌ام را با دست می‌گیرم، «نمی‌دونین چرا این کار رو می کنه؟». موهای رنگ‌نشده‌ی سیاه‌اش را با دست می‌کند زیر روسری، «قرص‌هاشو نمی‌خوره. علی‌رضا به شدت افسرده اس، ... البته حق هم داره، قرص‌ها می‌چسبونن‌اش به زمین، وقتی می‌خوره تقریبا هیچ میلی به هیچ چی نداره».

علی‌رضا حتی اگر رنجور از پله‌ها بیاید بالا، یا بیایستد و دست به چهارچوبِ در بگیرد و بهزاد کفش‌های کتانی‌ وی را از پای‌اش درآورد، و یا با لب‌های خشک، وقتی روی تخت خوابیده، به بهزاد بگوید که پرده را بزند کنار، باز هم به همان اندازه علی‌رضاست که توی تخت، برهنه، با انگیزه‌ای جنسی. «بهزاد جان! من دیگه برم». سوییچ را می‌گذارد روی اوپن، بر که می‌گردد، از خستگی، چشم‌های‌اش ریز می‌شوند، عینک‌اش را برمی‌دارد، بی‌رمق به من می‌گوید بمانم برای شام. مریم از دست‌شویی می‌آید بیرون، «بمون یه چیزی بخوریم، بعد می‌رسونم‌ات». بهزاد می‌رود دست‌شویی. در آمدنِ مریم و رفتنِ بهزاد، آسایشی هست که فقط با بیرون نیامدن بهزاد تداوم می‌یابد. بهزاد هر چه قدر هم سرش توی کار و کارخانه باشد باز هم می‌فهمد که ربطی، خطی، هر چند گُم‌رنگ، بین من و علی‌رضا کشیده شده است و آن قدر بازیگوش است که گاهی می‌زند بیرون، می‌زند بیرون و نمی‌شود برای یک همجنسگرا قایم‌اش کرد، رنگِ دیگری به‌اش زد، رسواست. ... از این جا که من نشسته‌ام می‌بینم بهزاد نشسته است کنار علی‌رضا، روی تخت، و قاشق‌قاشق آن چیزی را تجربه می‌کند که من دوست داشتم؛ قاشق را می‌بردم سمت دهان علی‌رضا، بر رنگِ لب‌اش، بر جنبشِ لب‌اش متمرکز می‌شدم، و قاشق را به این امید دوباره پر می‌کردم که طلبِ لب‌های وی را ببینم. مریم بشقابِ من و خودش را می‌آورد، می‌گذارد روی میز، می‌نشیند، «بهزاد دیوونه‌ی علی‌رضاس». نگاه‌ام می‌ماند روی مریم. مریم! یعنی این حقی برای بهزاد ایجاد می‌کند؟ یعنی همین که بهزاد دیوانه‌ی علی‌رضا شد حق دارد از وی چیزی مانند ماشین‌اش یا خانه‌اش بسازد؟ یعنی هر که دیوانه‌ی چیزی شد بی‌درنگ صاحب آن چیز هم می‌شود؟. نه. این، باوری است که بسیار مردانه است. باور مردانه‌ای است که، به اشتباه، جوانمردی خوانده می‌شود؛ جوانمردی مبارزه با قدرتمندترین چیز است، و قدرتمندترین چیزی که فرد {، مَرد،} می‌شناسد خودش است {زیرا انسانِ نرینه‌ی مُحِقی که در وی نشسته است ادعای دست‌اندازی دارد و می‌خواهد چیزی را اِشغال کند}، پس خود باید دشمن خود باشد، باید بر علیه خویش قیام کند، و از خود هیچ نخواهد، فنا شود، انگار نیست شود، فقط باید مراقبِ خویشتنِ ناجوانمردش باشد که مبادا آهوبچه‌ بترسد، بلرزد، سلسله‌مراتبِ قدرت را لمس کند؛ جوانمرد، در کمین خودش نشسته است، مریم!.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09  20:22   حمید پرنیان  | 

اصطلام - هفت

 

انگار کسی گوشه‌ای نشسته است و برای خودش ویولون می‌زند آرام؛ تلویزیون را گذاشته بود روی کانال آرته و صدای‌اش را کم کرده بود. (در زندگی گاهی پیش می‌آید که رنگِ تنِ ابژه‌ی جنسی را اگر قهوه‌ای است قهوه‌ای‌تر و اگر سفید، سفیدتر ببینی؛ به ریزترین کنش‌های تن‌اش، خرده-‌کنش‌های روزمره‌اش حتی، مانند یک اثر هنری نگاه می‌کنی، توجه می‌کنی؛ می‌گویند توجه، خیر است و عدم توجه، شر. این چه خیری است که عقل را زایل می‌کند، تو را از زمین می‌کند می‌برد لای ابرهای احمق، همه چیزت را می‌گیرد و به تو یک مشت مفهوم می‌دهد، تازه اگر کارگر خوبی باشی و بتوانی از این مفهوم‌های تکراری بُتی بسازی که یک سال دیگر، یا شاید کم‌تر، به نوسازی بنیادین نیاز نداشته باشد؛ عشق، یک تصویر ثابت از ابژه به دست می‌دهد و آن قدر خودکامه است که می‌کوشد برای همیشه همان تصویر را نگه دارد حتی اگر ابژه‌ات برود زیر کامیون له شود و ابروی کمان و چشم‌های عاشق-کُش‌اش را از دست دهد، یا شکم بیاورد و اخلاق‌اش پَست شود. شناسنامه‌ی جنسی برای‌ات صادر می‌کند، امیال‌ات تصعید می‌شوند به یک تصویر ثابت، و تو می‌شوی بت‌پرست. نمی‌بینی‌اش؛ به هستیِ انسانی‌اش، به آن چه هرروزه در ازای انسان‌بودن‌اش می‌کند نگاه نمی‌کنی، تسلیم شده‌ای، ایمان آورده‌ای. به خودت هم نمی‌نگری؛ زانو زده‌ای و مدام ازش می‌خواهی برگردد به جسد این بت، همانی شود که منِ تو، منِ خودخواهِ تو، می‌خواهد و مواد سازنده‌ی این بت را از کجا آورده‌ای که این چنین پوک است، حقیر است!) رفته است دوش بگیرد بیاید اما مرا با ناله‌ی ویولون و چشم‌اندازی وسوسه‌گر تنها گذاشته است؛ اتاق علی‌رضا درست روبروی من است و درش نیمه‌باز. از این جا می‌شود گوشه‌ای از عکسِ بزرگی را دید که احتمالا از کارهای تامیشیر است. همین مرا می‌خواند که سرک بکشم توی اتاق. اگر بیاید هم نگاه‌اش می‌کنم، بعد سکوت می‌کنم، جرات می‌کنم، دست می‌برم بازوی‌اش را می‌گیرم می‌اندازم‌اش روی همین تخت، حوله را از تن‌اش جدا می‌ک... اتاق بسیار به‌هم‌ریخته است. از آن به‌هم‌ریختگی‌هایی که بد نیست، خوش‌آیند است؛ شلوار‌های جین و تی‌شرت‌های حالت‌گرفته، لَش و خسته افتاده‌اند روی کاناپه، کتاب‌های کتاب‌خانه مانند لشکر شکست‌خورده‌ای هستند که هر یک جایی خوابیده یا که تکیه داده است و به پیکرِ بی‌رمقِ جنگجویی دیگر نگاه می‌کند، چندتایی‌شان هم افتاده‌اند روی زمین، درِ گنجه‌ی پارچه‌ایِ لباس‌ها باز است و لباس‌ها مرتب و نامرتب چیده شده‌اند آن تو، چند خودکار و لیوان‌، روی میز، روی میز کامپیوتر، ولو شده‌اند به امانِ خدا، خدایی که بوی‌اش کل اتاق را گرفته، بوی سیگار، اسپری‌، بوی پودر لباس‌شویی، غم، بوی شهوتی رام‌شده، بوی کتابی که خوانده شده، بوی تنی که عادی‌ شده. عکس، پسرک ایرانی‌ای را نشان می‌دهد که دستاری به سر دارد و تن برهنه‌اش از پشت دَفی که به دست گرفته پیدا/ناپیداست. کار تامیشیر است. غم، لب‌های پسرک را بسته است و نگاه‌اش از خواهشی یاد می‌کند که هیچ‌گاه به کامیاب‌خانه نخواهد رسید، هوس را می‌شود از جای پای چسبیدگیِ تن به دف فهمید؛ این‌ها اشاره‌هایی بودند که در نسخه‌ی کوچک اینترنتی‌اش نمی‌توانستی ببینی. گوشه‌ی عکس، امضا شده است؛ تنها، حروف تی و - شاید - اس و اچ را می‌توان خواند، آن هم به سختی؛ ناگهان به خودم می‌گویم نکند این را خودِ تامیشیر امضا کرده است. باید بپرسم. پس تو چرا نمی‌آیی، نمی‌آیی چشم‌های درشت سیاه‌ات را لوس کنی و مرا از پشت بگیری توی خودت و لب‌های‌ات را، لب‌های نازک‌ات را بگذاری روی شاه‌رگ‌ام، دست‌های‌ات را دورم حلقه کنی و من احساس کنم احاطه شده‌ام. می‌نشینم روی تخت. شلوارجینِ سال‌خورده‌ای که روی نشیمن‌گاه کاناپه افتاده بود سرفه‌ای کرد و گفت «پسرم مطمئنی راه رو درست اومدی؟». تی‌شرتِ قرمز که صدای پیرِ شلوارجین بیدارش کرده بود چشم‌ِ راست‌اش را باز کرد، اندکی نگاهِ چروک‌اش ماند روی چهره‌ی خودباخته‌ی من، سپس یقه‌اش را موج داد و گفت «بول‌بول‌بول، یه ابله دیگه». تی‌شرت‌های دیگر بلند خندیدند. تی‌شرت سفید که کنارش خوابیده بود، به نشانه‌ی تایید، خنده‌کنان زد روی شانه‌ی تی‌شرت قرمز و هر دو بلند خندیدند. برخاستم که بروم از اتاق بیرون، شلوارجینِ جوان، که هنوز تن‌اش چروک برنداشته و آبیِ پوست‌اش نرفته بود زیپ‌اش را باز کرد و شاشید پیشِ پام. همه خندیدند مگر پیرشلوارِ جین که داشت لکه‌های گِل را از پاچه‌اش پاک می‌کرد. در را پشت سرم بستم اما همهمه‌ و پچ‌پچ‌شان شنیده می‌شد. دندان‌های‌ام را به هم فشردم و تکیه دادم به در، «لباسای احمق». چند یاکریم نشسته بودند روی سیمِ برق، ابرهای سفید/خاکستری تن برهنه‌ی آسمان را پوشانده بودند. پس تو چرا از حمام نمی‌آیی بیرون؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05  3:23   حمید پرنیان  | 

اصطلام - شش

 

نرگس خانم ظرف‌ها را جمع می‌کند، و مادربزرگ روی عادتِ نُه ماهه‌ی تحصیلی، پس از شام، سیگار گیرانده، روی همان میز شام، عینک‌اش را زده، روی پایان‌نامه‌ها کار می‌کند. «صدای تلوزیون زیاد نیست مامانی؟»، لم داده‌ام روبروی تلویزیون، اخبار تماشا می‌کنم؛ یکی از سکرآورترین سرگرمی‌های من است. «نه»، بی‌ آن‌که سر از روی ورق‌ها بردارد. نرگس خانم چایِ مادربزرگ را می‌گذارد روی میز، کنار زیرسیگاری، و لیوان چای من را می‌دهد دست‌ام. «دست‌تون درد نکنه». ولی هم‌چنان بالای سر من ایستاده است، حدس می‌زنم به صفحه‌ی تلویزیون خیره شده است. «این همه کانال داره مسعودخان، اینا چی‌ه نگا می‌کنی آخه!» نگو که چون خبر گزارشی از سفر رئیس جمهور به آفریقاست کفرش درآمده وگرنه اگر ریزش چاهی یا سنگ‌اندازی فلسطینی‌ها را نشان می‌داد بیش‌تر، دست‌به‌کمر، بالای سرم می‌ایستاد. گفت و رفت آشپزخانه. می‌خواستم از پسرش، محمود، بپرسم؛ نیست، ندیده‌ام‌اش. لیوان چای را آوردم نزدیک لب‌ام، همین که گرمای معطرش خورد به دماغ و پوست صورت‌ام، خلسه‌ای گرم، یاد اس‌ام‌اسِ علی‌رضا افتادم. دل‌ام شور زد، به خودم می‌خندم، به بهزاد، به علی‌رضا و به این که چرا من این همه از عشق می‌گریزم؛ بماند که همیشه ترسیده‌ام که کسی مرا به تمامی بشناسد، بماند که همیشه ترسیده‌ام که تُف شوم، بماند که همیشه ترسیده‌ام کسی بفهمد من زبانِ عشق را بلد نیستم، یعنی یادم نداده‌اند، یعنی اطراف خودم ندیده‌ام‌اش، نمی‌شناسم‌اش، از همه‌ی این‌ها که بگذریم، عشق همجنسگرایانه، قیدی که دو انسان را برای همیشه به هم پیوند می‌زند و هر دو یک دیگر را تصاحب می‌کنند، مانند تملکِ خانه برای نشستن توی‌اش، بازتولیدگرِ هویت همجنسگراست و، در این هم‌دستی نامیمون دوست و دشمن، جامعه به آسانی می‌تواند ما را از دیگران هر چه دورتر کند و همجنسگرایان را از ابژه‌های نابی که در جبهه‌ی دشمن عاطل مانده‌اند و سلاح‌شان را وارونه به دست گرفته‌اند، محروم سازد؛ این دسته‌بندی، این هویت‌دهی، این سازمان‌یابیِ جنسی جامعه، باید خراب شود، و ما باید، نه این که بازگردیم به دوره‌ی پیشاهویتی، نه، باید گهی که مدرنیته به تن‌مان، به اندیشه‌مان، به زبان‌مان، {پس} به همه چیزمان زده است را به گونه‌ای پاک کنیم که نه تنها اثری از مقوله‌های جنسی نماند، بل‌که پهنه‌ی رفتار و سلیقه‌ی جنسی افراد جامعه هم گسترش یابد، آن‌چنان که وقتی لب‌ات را می‌گذاری روی لب استادِ کلیات فلسفه‌ات، چپ‌چپ نگاه‌ات نکند؛ من هی فکر می‌کنم اگر این پیچشِ سخت توی تاریخ زندگی بشر رخ دهد دیگر بی‌هوده است که توی قوانین ما مفهوم مردِ ایرانیِ مسلمانِ پرهیزگار بنشیند؛ آن وقت من می‌رفتم و رو به روی بهزاد، رو به روی خسرانی که در چهره‌اش، در چهره‌ام، پیداست، از ساعد دست علی‌رضا شروع می‌کردم به خوردن و می‌رفتم بالاتر و آن لب‌ها را و هل‌اش می‌دادم روی زمین، محکم، همان جلوی چشم بهزاد، آن شلوارکِ مقصر، آن شلوارکِ بی‌شرم را می‌کشیدم پایین، ...، با دست، دهان‌ام را پاک می‌کردم و سیگار می‌گیراندم، و می‌زدم بیرون، و گردن اولین رهگذر کوچه‌ی مریم‌این‌ها را می‌گرفتم توی دهان‌ام، دست‌ام را هم‌زمان می‌گذاشتم روی برآمدگی یا تورفتگی میانه‌ی اندام‌اش و می‌مالیدم، می‌مالیدم، می‌مالیدم، می‌دویدم توی بازارچه و بوسی برای آقای سبزی‌فروش حواله می‌کردم، لب‌های‌ام را سرخ می‌کردم، توی بوتیکی، جلوی زن‌هایی که برای خرید لباس آمده‌اند استریپتیس می‌کردم و وقتی جوانک خوش‌پوش می‌آید من را از بوتیک بیاندازد بیرون خودم را به وی می‌آویختم، می‌کشاندم خودم را پایین‌اش و مجال نمی‌دادم پیش از ارگاسم به پلیس زنگ بزند و می‌گریختم به قهوه‌خانه و می‌رفتم بالاخانه و تا کارگران قهوه‌خانه کارشان تمام شود و بیایند بخوابند لای پتوهای بدبوی‌شان قایم می‌شدم و شب همان‌جا لای تن‌های عرق‌گرفته‌ی خسته‌ی بددهن، هم‌چو کِرم، می‌لولیدم، و صبح با صورتی کثیف، رها، می‌آمدم خانه. «مسعود». «بله؟». «کجایی تو؟». «ببخشید، حواس ام نبود». «فارسیِ اینترتکسچوالیتی چی می‌شه؟». «چی؟»، بلند می‌شوم می‌روم بالای سرش، با انگشت نشان‌ام می‌دهد، «ها، بینامتنیت». «مرسی». یک نخ از سیگارهای‌اش برمی‌دارم، «این هم حق‌الترجمه‌ام». می‌روم توی بالکن. شهر مثل چادرسیاهِ نرگس خانم است که وقتی ما را، من و محمود و زهره را، می‌برد بهشت‌زهرا می‌پوشید؛ پر از چشمک‌های نقره‌ای ریزی است که بوی گلاب، بوی حلوا، بوی ظهرِ بهشت‌زهرا می‌دهد. می‌گیرانم، با نخستین کام، سردم می‌شود، به خودم می‌پیچم و پر از وسوسه می‌شوم. کتف‌ام را لم‌ می‌دهم به دیوار، کام می‌گیرم، به خودم می‌گویم قدغن‌بودگی و هم‌چنین شکستنِ پنهانی آن است که شهوت را ناب می‌کند، رازی است که صاحب‌اش را تعالی می‌دهد؛ "نکن"‌ها، کردن را شدیدتر می‌سازند، رابطه‌ای هستی‌بخش و بیش-هستی‌بخش بین‌شان برقرار می‌گردد، آن چنان که یکی از نبودِ دیگری سوگوار می‌شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/29  23:20   حمید پرنیان  | 

اصطلام - پنج

 

آفتاب، هر چه رنگ داشت ریخته بود توی آشپزخانه، و علی‌رضا، با تن استخوانی‌اش، با کمی که مو رسته بود روی سینه‌اش، با موهای کوتاهِ ژولیده، نشسته بود پشت میز، روبری یک لیوان چای. به بی‌قراریِ پرنده‌ها نگاه می‌کرد یا پنداره‌هایی که ابرها ساخته‌اند، هیچ پیدا نبود. «صبح به خیر»، چه خوب است که برای آغازیدنِ یک گفتگو نیازی نیست تامل کنی و در اندیشه‌ی این باشی که چه بگویی؛ چند اصطلاح، از پیش آماده است و تو فقط به فراخورِ وضعیتی که درش هستی یکی را انتخاب می‌کنی. «بَه، سلام، صبح شما به خیر». بی‌شرف! تو از کجا می‌دانی که شمرده‌شمرده حرف می‌زنی؟ این لب‌ها را، وقتی که به کار می‌گیری، وقتی به حرکت وامی‌داری، صدبرابر کِشاننده‌تر، هزاربرابر تغزلی‌تر می‌کنی – آفتاب نشسته است روی چهره‌ی از-خواب-بیدار-شده‌ات و اخمی ضعیف، ابروان‌ات را موج داده است؛ اسفا! چه فقیر است ادبیات فارسی که نه بیتی، نه خطی، نه تصویری از این هستیِ تو ندارد. «قهوه، چای، چی؟». من، تو را، «چای». برمی‌خیزد، جنبشِ تن استخوانی‌اش، تن استخوانی‌ات، چه بیدادگر، می‌رقصی یا راه می‌روی؟ «چن ساله‌ات‌ه؟». این موهای رُسته بر ساعد دست تو، یعنی این‌ها را می‌خواهی با خودت ببری توی گور؟ «بیست و چهار». «بهزاد ...» من حواس‌ام پیش شلوارک‌ات است «... می‌گفت ...» که لمیده است روی تن‌ات، و قسمت‌های برهنه‌ات «... تو رو ...» را تعریف می‌کند، «... یه جا دیده ولی یادش نمی‌آد کجا». «کی؟». می خندی، نخند، آن دندان‌های ردیف‌ات، سفید، سرود ملی می‌خوانند، پرشکوه، «بهزاد ... می‌گفت تو رو یه جا دیده ...» چای را می‌گذاری روی میز، روبروی من، چه می‌شد که آن‌گاه یک دستی هم به سر و گوش من می‌کشیدی. «ولی یادش نمی‌اومد». «والا نمی‌دونم، خودش نگفت مثلا کجاها؟». «بهزاد!». تقریبا داد می‌زند «هان؟». این کی برخاسته بود، آمده بود، رفته بود توالت!؟. چشم‌های سیاهِ سیاه‌ات را به من دوخته‌ای و سویه‌ی این لب‌های‌ات را به جغرافیای بهزاد، «بیا بگم»ی از گلو پرت می‌کنی بیرون، که همه‌ی عضلات خیس گلوی‌ات را، تارها را، همه‌ی هوای گرمی که تارها را لرزاند، فهمیدم، درک کردم؛ کاش می‌شد آن تو ماوا می‌کردم. ... در را که بستم توی کوچه شدم، دگرجنسگراباوری باریده بود. به خودم می‌گویم این مردم چگونه نمی‌فهمند علی‌رضا شوهر مریم نیست، و بهزاد شوهر سیما، مردم چگونه نمی فهمند وقتی علی‌رضا، با این سن و سال‌اش، هنوز با صدایی پسرانه بهزاد را دلبرانه صدا می‌کند نمی‌تواند شوهر، یا دست کم شوهر مناسبی، برای مریم باشد، و این‌که بهزاد ... نمی‌دانم، نمی‌دانم، فقط به خودم می‌گویم خدا را شکر که مردم، مردمِ غرقه در گردشِ کارخانه‌ایِ امورجنسی، هنوز نمی‌دانند چهارتا همجنسگرا می‌توانند در پوششِ خانواده‌ی دگرجنسگرا چگونه در تهران، کاسترویی برای خودشان درست کنند. می‌لرزد، می‌لرزاند، اس‌ام‌اس دارم؛ «بهزاد فردا می‌ره شهرستان ... مریم و سیما صبح مدرسه‌ان ... تنهام». می‌کنم‌اش توی جیب‌ام، می‌خندم، بلند، نمی‌فهمم، عبث سر برمی‌گردانم نگاه می‌کنم به پنجره. پسرکی توی کوچه با توپ بازی می‌کند، تن‌ام سرخوشانه سردش است، عجیب می‌خواهم رِکُرد خودم را بشکنم توی پیاده‌روی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27  3:17   حمید پرنیان  | 

همجنسگرایی بیماری نیست - دکتر اوحدی

 

ما سال‌هاست نه با روان‌شناسی، که با روان‌شناسی اسلامی طرف هستیم؛ چیزهایی که هنوز اسلام و فهم اسلامی نتوانسته است هضم کندشان مرجوع می‌شوند به معجزه و خواست خدا؛ حکمت خداوند دقیقا همان چیزی است که ما – انسان‌ها – نمی‌توانیم بفهمیم. خداوند ما را همجنسگرا ساخته است؛ پس باید از خداوند شاکر باشیم. ... نوشته‌ی زیر از دکتر بهنام اوحدی است. ایشان را باید به خاطر نوشتن چنین متن تاریخ‌سازی ستود. بوس بهنام

همه‌ی رشته‌های پزشکی دردسر دارد.

این گزینه در کشور ما که اگر نه همگان که اغلب افراد ، الحمدلله خود را دانشمند و درمانگر - پزشک و روان‌شناس و .... – می‌دانند، به دردسرهای ویژه می‌انجامد.

رشته‌ی روان‌پزشکی نیز دردسرهای ویژه‌ی‌ خود را دارد.

نه اشتباه نکنید این دردسر بیشتر اوقات برخاسته از بیماران روان‌رنجور نیست؛ همسر و خانواده‌ی مراجعان در بسیاری از موارد ، برای روان‌پزشک دردسرسازترند.

از جمله‌ی این موارد، هنگامی‌ست که یک ترنس‌سکشوال (دگرجنس‌باور) و یا هوموسکشوال (همجنس‌گرا {نه همجنس‌باز}) به روان‌پزشک مراجعه می‌نماید و پندارها و باورهای‌اش مورد ارزیابی دقیق و پر ظرافت بالینی (کلینیکال) قرار گرفته و هم‌چون خانواده و والدین مراجع به آسانی و در همان نخستین گام مردود اعلام نمی‌شود.

این جاست که خشم خانواده - پدر، مادر و برادران و خواهران - برانگیخته شده و متوجه روان‌پزشک بی‌گناه می‌شود! گویی این روان‌پزشک یا روان‌شناس بوده است که موجبات ترنس‌سکشوال شدن یا هوموسکشوال شدن مراجع‌اش را پدید آورده است.

اینان به جای آن که در برابر خواست، اراده و قدرت خداوند - که این بنده‌اش را بر پایه‌ی مصلحتی ناآشکار این‌گونه آفریده است - به کرنش و تسلیم روی آورند، خشم برآمده از احساس گناه و تقصیر خود را از دوش خویش برداشته و متوجه‌ی روان‌پزشک و روان‌شناس می‌نمایند.

شگفت آن که مادر دختری  که خود را پسر می‌داند و اراده بر تغییر جنسیت دارد، سال‌ها اسباب‌بازی و پوشش پسرانه خریدن برای دختر بچه و هم‌بازی ساختن او با پسرهای فامیل را نمی‌بیند و برادر آشفته و خشمگین و کینه‌توز، به آسانی بر سال‌ها کشتی گرفتن و کشمکش‌های مردانه و فوتبال با هم‌شیر به ظاهر خواهرش چشم فرو می‌بندد تا بتوانند بار «احساس گناه و عذاب وجدان» را از دوش خود برداشته، و بر شانه‌های روان‌پزشک و روان‌شناس بگذارند.

گه‌گاه لازم می‌شود روان‌پزشک و روان‌شناس از نیروی انتظامی و قوه‌ی قضاییه یاری بجوید تا تهدیدگر کینه‌توز بفمهد که برای هیچ روان‌پزشکی، تغییر جنسیت و یا همجنس‌گرا بودن مراجع‌اش افتخار نیست !!

آن چنان که تشخیص و اعلام بیماری لاعلاج برای یک جراح مایه‌ی بالندگی‌اش نبوده و نخواهد بود.

بگذریم که ترنس‌سکشوالیزم (دگرجنس‌باوری)، بیماری (Disease) نبوده و یک اختلال (Disorder) است و هوموسکشوالیتی (همجنس‌گرایی {نه همجنس‌بازی یا همجنس‌بارگی}) هم که بیش از بیست و پنج سال است که حتا یک اختلال هم (Disorder) برشمرده نمی‌شود؛ مگر آن که ناهم‌خوان با خودساره یعنی «Egodystonic : خودناپذیر» باشد. 

نکته‌ی مهم آن است که مگر در دوره‌هایی که «همجنس‌هراسی درونی‌شده (Internalized Homophobia) افزایش یافته و فرد هوموسکشوال دچار احساس گناه و عذاب وجدان گذرا - نه پایدار – می‌شود ، در اغلب مواقع همجنس‌گرایان مشکلی با گرایش جنسی دیگرگون‌شان نداشته و هوموسکشوالیتی «خودپذیر (هم‌خوان با خودساره): Egosyntonic» داشته و دارند.

برای من سکسولوژیست بازگرداندن احساس و اندیشه‌ی یک ترنس‌سکشوال به سوی جنسیت پیکری یا برگرداندن گرایش جنسی یک همجنس‌گرا - گی یا لزبین - به سوی جنس مقابل، انجام معجزه و کیمیاگری‌ای سترگ است.

کدام درمان‌گری از انجام معجزه ، کیمیاگری و دم مسیحایی داشتن بدش می‌آید ؟!؟

افسوس که این گونه معجزه و کیمیاگری‌ها بسیار بسیار بسیار به ندرت، خودشیفتگی (Narcissism) ما روان‌پزشکان را نوازش نموده و احساس و اندیشه‌ی ابرتوانی (Omnipotence)  را هم‌نوایی می‌نمایند !!!

من روان‌پزشک و سکسولوژیست خداباور، پس از یک دهه درمان‌گری و ده سال تعلیم و تربیت پزشکی عمومی و تخصصی، با ژرفای وجود چنین آموخته‌ام که بیش‌تر از خواست و اراده‌ی انجام معجزه و کیمیاگری، در برابر خواست و اراده و مصلحت پروردگار، بنده‌وار سر تسلیم فرود آورده و تعبدگونه به کرنش بپردازم.

بخشندگی و مهر پرورگار و دعای نیک مراجعان‌ام و خانواده‌های‌شان پناه پایدار و ماندگار من در برابر بدخواهان‌ام بوده و خواهد بود ...

دکتر بهنام اوحدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25  20:56   حمید پرنیان  | 

اوووووووف

 

بِیِرد راستین، یک سال پیش از مرگ‌اش در 1987، گفت: «بیست‌و‌پنج/سی سال پیش، سیاه‌پوستان سنجه‌ی حقوق بشر در ایالات متحده بودند. این سنجه دیگر درست نیست. اینک، کسانی سنجه‌ی داوری هستند که خودشان را همجنسگرا می‌دانند.» ... این جمله‌ی تلخ، فقط یک‌چیز را به ما یاد می‌دهد؛ برداشتِ پله‌ای از حقوق بشر و اولویت‌بندی آن. حقوق بشر، به اندازه‌ی همه‌ی مفاهیم سیاسی که زاده‌ی مبارزات اجتماعی‌اند، جهت‌دار است؛ همجنسگرایان، به عنوان آخرین پله‌ی رفیع آزادی در سده‌ی کنونی، باید هوشیارتر از قربانیان پیشینی "حقوق بشر" باشند و از ریختِ بی‌ریختی که همین حقوق بشر از "زن" ساخته است درس بگیرند؛ ما هدف‌مان ازدواج به مثابه‌ی بازتولید دگرجنسگرایی نیست. ما نماینده‌ی آزادیِ جنسی هستیم؛ آزادی‌ای که همجنسگرا/دگرجنسگرا، مرد/زن، مسلمان/دین‌گریز، دانشجو/کارگر، ... نمی‌شناسد.

 

بیرد راستین (چپ، سیگاری) به همراه مارتین لوتر کینگ

پیوست:

بیرد راستین (17 مارچ 1912 – 24 آگوست 1987) فعال حقوق مدنی آمریکایی، در بیش‌تر صحنه‌های جنبش حقوق مدنی دهه‌ی 1960 و پیش‌تر از آن نیز حضور داشت. وی مشاور مارتین لوتر کینگ در زمینه‌ی راه‌برد مقاومتِ بدون‌خشونت بود. از 1978 با شریک زندگی‌اش، والتر نیگل، در شهر نیویورک زندگی کرد. وی یکی از مدافعان جنبش همجنسگرایان بود. بسیاری از اعضای حکومت و گروه‌های سیاسی، به خاطر همجنسگراییِ بیرد راستین، وی را مورد حمله قرار می‌دادند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25  16:47   حمید پرنیان  | 

اصطلام - چهار

 

مریم این پنجره را کاش قبل خوابیدن می‌بستی؛ این باد که می‌آید می‌زند به پوست تن‌ام، مستم مریم، این چه شرابی بود دادی؟ ... ملحفه را می‌کشم روی‌ات، مسخره‌تر از سرماخوردگی اول بهار نیست. ... برمی‌گردم، باز تو را توی گودیِ خودم جا داده‌ام، مرا ببخش، برای این مردبودگی. مریم! مریم! ای کاش بیدار بودی، نمی‌دانی این باد با دل مست من چه می‌کند، گونه‌ام شده سنگین، انگار جاذبه‌ی زمین بیش‌تر شده مریم. مریم! مریم! در تکرار نام تو به آرامشی می‌رسم هفت‌برابر والاتر از شبی که با لات‌ترین لاتِ خزانه خوابیده‌ام مریم! من مستم. مریم به من بگو این اتاق تو کدام قطعه از زمین است که این‌همه غیرزمینی است مریم؟ هان؟ ... وقتی که اصرار کردم شلوارک‌اش را دربیاورم، نگذاشت، من فکر کردم جذاب نیستم، نگو مست بودم، خب، برای او مرزهایی بود، برای من هیچ مرزی نیست مریم، همین که باد می‌وزد و من مستم، فرقی نمی‌کند توی ویلایی توی شمالم یا توی یک ساختمان نیمه‌کاره، مریم! من مست بودم؛ ای کاش می‌گذاشت همه‌ی تن‌اش را ... مریم! بیدار شو! نخواب! من می‌خواهم ادامه داشته باشم مریم! موهای‌ات را بریز روی ترقوه‌های من مریم! مریم! چه شبی است امشب که تاریک‌تر از زمانی است که با او از حمام عمومی بیرون آمدیم، سرمان هنوز تر، تن‌مان هنوز کسل، خداحافظی کردیم و سیگار بهمن برای‌اش گرفتم برای جبران شماره‌ی نادرستی که از موبایل‌ام به‌اش دادم. مریم! مریم! بیدار شو! من هنوز هوشیارم آخر. مریم! ... علی‌رضا پیش بهزاد خوابیده است. من از کجا شانس آورده‌ام که سیما پیش تو نیست امشب؟ هان! من چه قربانی هایی که در راه شهوت‌ام نداده‌ام. مریم! می‌دانی زندگیِ جنسی ما، همان زندگی است، از بس زندگی است. تو که خوب می‌دانی، بیدار شو و تکمیل کن، من با این موسیقی‌ای که از پنجره می‌زند تو و پرده را تکان می‌دهد باید به تنهایی گوش کنم؟ هان؟ مریم! مریم! علی‌رضا تن‌اش استخوانی است، من اما بهزاد را می‌بینم، که دوست‌اش دارد، پس، هیچ، پس، هیچ، پس من باید لباس‌ام را بپوشم و از این‌جا بروم بیرون، ... یک کلام گفت دمِ این رفیق مست ما را داشته باش، و رفت، رفت پیش بهزاد خوابید، مریم! مریم! حواس من را داشته باش، حال‌ام بد است، باد می‌آید، من دارم دیوانه می‌شوم، ماه هم که هست، مریم! ... سرشانه‌های تو، سرشانه‌های من، چه می‌چسبد لذت بساویدن، مریم! چه می‌چسبد، ای کاش پیش از خوابیدن همه‌ی تن مرا می‌بسودی و می خوابیدی، علی‌رضا آن سوی دیوار، پیش بهزاد، خوابیده است؟ یا دارد ...؟ مریم! مریم! برخیز! من واقعا حال‌ام خراب است مریم! ... در، دیوار، ... آیا می‌شود پیمانی را گسست؟ آیا می‌شود "من" را خراب کرد برای چند لحظه‌ی فروکردن؟ مریم! فردا ... باز ... من ... همانی ... هستم ... که ... توی ... کافه دیدی ها مریم! نام‌اش پیام بود، تاریکی، و موسیقی، از تو پله نمی‌سازم، من می خواهم امشبِ مستی‌ام را روز کنم مریم! برخیز! ... تو چیز نداری، و یک عالمه برآمدگی داری، تو تنی هستی که ناآشنا، تو تنی هستی که از دنیایی دیگر؟ نه، پس علی‌رضا، مریم! من این همه که ادعا می‌کنم نیستم، من یک کونی هستم که می‌خواهد تن‌اش را به تن یک مرد بساید و ... باد اگر می‌وزد نشانه‌ی بدی است، من تنِ مرد را می‌شناسم، من تنِ مرد را نقشه‌کشی کرده‌ام مریم! من ... د‌ی‌گ‌ر‌ ا‌ذ‌ی‌ت‌ا‌ت ن‌می‌کنم، بخواب مریم‌ام، که مو‌های‌ات نشسته و چسبیده به پیشانی عرق‌کرده‌ات. قول می‌دهم که فردا باز همان مسعود، باز همان مسعود خواهم بود، ... چه شبی، چه بادی، چه دیواری، ... این دیوار، باید فرومی‌ریخت، نریخت، و من و تو، من و تن تو، باید تنها می ماندیم، مریم! چه کسی اعتنا می کند، هان؟ چه کسی؟ این حجمِ تنِ توست که نفس می‌کشد و منم که ماه را، وقتی رقص پرده اجازه می‌دهد، نگاه می‌کنم. باد، باد، باد. ... اتاق‌ها همیشه جداکننده‌اند و خبر ندارند. پرده، مست‌تر از من، من خوابم نمی‌آید، کم‌کم، البته، م‌ی‌آی‌د. ... یک حجم سیال، یک حجم بزرگ، که توی خلا می‌چرخید نرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24  0:51   حمید پرنیان  | 

روز جهانی زن - مرگ بر مردسالاری

 

... شنیدم که توسط پلیس دستگیر شده است. منبع

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18  23:19   حمید پرنیان  | 

اصطلام - سه

 

تارش را چنان در آغوش گرفت که خواستم دوباره توی آغوش‌اش بلغزم و سرانگشت‌های‌اش را حسرت‌برانگیزاننده می‌کشید روی سیم‌ها و صدایی که برمی‌خواست با دل‌ام بازی می‌کرد، با دل‌ام بازی می‌کرد و می‌زد. سیگارم را خاموش کردم، برخاستم، رفتم، نشستم پشت‌اش، کنار شومینه، دست‌های‌ام را انداختم روی سینه‌اش، تن‌اش داغ، گاهی نت‌ها را اشتباه می‌زد، زخمه‌اش را می‌گیرم توی دست‌ام، دست‌اش را می‌گیرم توی دست‌ام، نگاه می‌کنم، لبخندی نشسته روی لب‌‌های‌اش، خراب می‌کنم، صدای سوختن این تکه چوب مصنوعی، صدای شعله‌های گاز، حواس‌ام پیش تکانه‌هاست، حواس‌مان پیش هم است،  تن‌اش که داغ، و هر ثانیه که به پیچشی وحشیانه نزدیک می‌شویم، انگار که نخستین بار، انگار که گناه می‌کنیم، دهان‌ام روی سرشانه‌های صاف و براق‌اش، گونه‌اش رو ساعدم، سرانگشت‌های من که روی رستن‌گاه پشم‌هاست، سرانگشت‌های او روی تار، گرم‌ام است، گرم‌تر، سری نمی‌چرخاند، پچ‌پچی نمی‌کند توی گوش‌ام، دست‌ام را می‌کشم روی سیم، روی لب‌های‌اش، از این بیش‌تر؟ از این اختلال‌گرتر؟ می‌زنی، گوش نمی‌کنی به من، تکانه‌های من، ریاضتی که می‌بری، شهوتی است که انبار می‌کنی، گناه کن، برخیز، بیاندازم روی زمین، بنشین روی سینه‌ام، چهارزانو، تار بزن، مطرب، وحشیانه تار بزن. موهای‌ات که نشسته روی چشم‌های‌ام، کرده‌ام چهره‌ام را توی شبستان موی یلدای تو، پیشِ گردن‌ات، بوی تن‌ات، در جستجویی نرم، گمگشته‌ی چیزی که از تن‌ات می‌رود بالاتر، والاتر، باز شهوانی‌تر، چه می‌کنی با سرانگشت‌های‌ات اگر تن مرا، اگر مرا، نمی‌نوازی؟ «نوای مطرب خوش‌زخمه، و سرودی غنج، خروش ِ عاشق ِ سرگشته، و عتاب ِ نگار».

مادربزرگ در بالکن را می‌بندد، «هوای اسفند، همیشه سرگیجه داره، وحشی‌ه، دوس‌اش دارم»، پالتوی‌اش را از روی دوش‌اش بر می‌دارد، می‌اندازد روی مبل. «اومدنی، وقتی نگه داشت واسه شام، بوی بهار رو حس کردم». جاسیگاری‌اش را گشود، سیگاری برداشت، گذاشت روی لب، با کبریت گیراندش، «کی تعطیل می‌شین؟». «دوشنبه امتحانِ آخره، برم بیام بعد تا بیست فروردین تعطیلیم». نرگس خانم انار دانه می‌کند، «خاک بر سر محمودِ من بکنن، چه‌قدر گفتم بخون بری دانشگاه، نخوند، ... آقا مسعود! حالا آخرش چی کاره می شی؟». «بی‌کار». باز «وا» که می‌گوید غنچه‌ی چروک رنگ‌پریده‌ی لبان‌اش خشک می‌ماند، چشم‌های گنده‌اش گرد می‌شوند، دست می‌برد سمت روسری، چون اناری است، با پشت دست‌اش روسری را هل می‌دهد پایین، موهای قهوه ای‌اش را می‌پوشاند. «والا»، شادم. «شوخی می‌کنه نرگس خانم، رشته‌ی اینا که وزارت‌خونه نداره که مثلا بعد از فارغ‌التحصیلی بره اون‌جا مشغول شه». «پس خرج زندگی رو چی‌کار می خواد کنه؟ خانم!». سیگار را خاموش می‌کند، «زرنگ باشه، خودش رو مطرح کنه، پول خوبی در می‌آره. البته اگه بلد باشه»، آخر جمله‌اش را، نه به کنایه، که برای تاکید، می‌کشد. مادربزرگ! من هنوز برای تو همان بچه‌ی گریه‌ئو هستم که وقتی بچه‌های نرگس خانم مسخره‌ام می‌کردند می‌آمدم شکایت‌شان را پیش تو می‌آوردم و تو، به جای تنبیه ایشان، اصول رابطه‌ی اجتماعی را به من آموزش می‌دادی؟ من هنوز همان مسعودی هستم که اعتماد به نفس‌اش را نمکی با خودش برده است، مادربزرگ؟. ... «غذا حاضره خانم!». «مسعود! تو گرسنه‌ات‌ه؟». «بخوریم». «بکش نرگس خانم».

سعی می‌کنم همه‌ی کلیشه‌ها را در ذهن‌ام بزنم درب‌ و داغان کنم، با مریم قرار گذاشته‌ام. اما هول برم داشته است و نمی‌دانم دست‌پاچگی‌ام را چه‌گونه خاموش کنم؛ زن‌ها، وقتی در جای‌گاه طرف رابطه‌ی انسانی/دوستانه می‌نشینند، ترسناکند، از آن ترس‌های سقراطی، ناشی از ندانستن است. و وقتی همین باشنده‌ی ترس‌آور ادعا می‌کند که جهتِ جنسی‌اش مانند زن‌ها نیست، موازی با جهتِ توست، ترس‌آورتر می‌شود؛ قاطی می‌کنی، مگر در این مدت توانسته‌ای از مردانگی خودت، مردانگی حاشیه‌ای‌ات، به اثبات "مردانگی‌ها" پی ببری که حالا می‌خواهی بتوانی زنانگی مریم را بفهمی؟ مگر تا کنون در خودت عقب-جلو رفته‌ای که می خواهی، در ظرف یک ساعت، تا مریم بیاید، بر هراس‌ات چیره شوی و به خودت بگویی  «هان! فهمیدم، او مثل من است، با این تفاوت که زن...» سوزن‌ات درست روی همین "زن" گیر می‌کند، بعد می‌پرسی «زن واقعا کیست؟»، بعدتر، «مرد چه‌گونه تعریف می‌شود؟»، بعدتر، «مردها/زن‌ها؟ هان؟»، بعدتر، «اصلا بیا این ها را خراب کنیم، بگوییم مرد و زن یک تعریفند، یک تعریفِ سیاسی. ... اما حالا تکلیف من با حضور مریم چه می‌شود؟» و هم‌چون رزمنده ای خسته، درمانده، از بس که توانِ جنگیدن نداری، منطقِ جنگیدن‌ات تحلیل رفته، خودت را وامی‌دهی به دشمن، می گذاری دشمن پیروز شود تا تو، دست کم، به قداست برسی. ... سیگارم را می‌گذارم روی میز، دست‌ام را می‌زنم زیر چانه‌ام، «که به مات آرد یقین، این اضطراب»، چای سفارش می‌دهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17  4:13   حمید پرنیان  | 

اصطلام - دو

 

کسی به شیشه می‌زد که بیدار شدم. از پشت پرده می‌شد دید که شهریار است. تی‌شرت و شلوارک‌ام را نپوشیده، تقریبا برهنه، در را باز کردم. «سلام ... چه قد می‌خوابی!». «سلام آقا شهریار». آمد تو. در را بستم. سیگاری روشن کرد و نشست روی زمین. «دی‌شب با این‌همه جیغ و داد بنفشه تونستی بخوابی؟» چشم‌های‌اش می‌خندد. خندیدم. لپ‌تاپ را روشن کردم. تی‌شرت‌ام را از روی زمین برداشتم و پوشیدم، «نخوابیده بودم، داشتم فیلم می‌دیدم». زیرسیگاری را خالی کردم و خم شدم و گذاشتم جلوی‌اش، «دی‌شب خیلی نگران‌ات بود، نمی‌دونست کجایی». رفتم شلوارک‌ام را برداشتم و پوشیدم. «قهوه‌خونه بودم، با بچه‌ها شطرنج زدیم، نفهمیدم کی شد دو». ویندوز آمده بود بالا، شکیلا دوست دارد، گذاشتم شکیلا بخواند، «می‌دونستم می‌اومدم پیش‌ات ... برم این رو آب کنم بیام». بهار است اما هوا هنوز سرد است. کتری را گرفتم زیر شیرِ آب. بنفشه آمد و یک عالمه موکت‌ و روفرشی توی بغل‌اش.  «آقا مسعود! نذاشتیم دی‌شب بخوابی، آره؟». انداخت‌شان روی ایوان، صاف و صوف می‌کرد. «نه، داشتم فیلم می‌دیدم ... قهوه‌خونه بوده». آب و جاروشان می‌کرد، شیر را بستم. «پس اون اسباب‌بازی رو واسه چی گرفته؟ ... جون به جون‌اش کنن دهاتی‌ه دیگه». می‌خندم، به دل‌ام می‌آید که دهاتیِ خوش‌تیپ. می‌روم توی اتاق. دهاتیِ خوش‌تیپ، بخاریِ خراب‌ام را گذاشته جلوی‌اش دارد ور می‌رود، سیگار روی لب‌اش است. «اِلِمِنت‌اش فکر می‌کنم شکسته». سیگار را بر می‌دارد، «نه، سیم‌اش از این‌جا قطع‌ه». کتری را می‌گذارم روی پیک‌نیک. روشن می‌کنم. «چی می‌دیدی؟». «هان؟». «فیلم». «ها، میلک». «قشنگ‌ه؟». «چندتا اسکار برده، در مورد یه سیاست‌مدار آمریکایی‌ه». «ها، همون هم‌جنس‌بازه؟».

سید بساط تریاک‌اش را پهن کرده توی ایوان، گربه‌اش با گیسوی فرشی بازی‌بازی می‌کند که سید انداخته زیرش. در را قفل می‌کنم و سلام می‌دهم. دهان از بافور می‌گیرد، مثل گربه‌اش زُل می‌زند، دود را توی دهان‌اش مزه‌مزه می‌کند، و «علیک جَوون» را از توی حنجره ی خونی‌اش بیرون می‌دهد. چشم‌های سید انگار چیزی بیش‌تر از چشم است، انگار حیوانِ ناشناسی را در خود زندانی کرده است. وقتی خیره می‌شود انگار تهدید می‌کند، تهدید به بازکردن آن حیوانِ عجیب می‌کند. بنفشه، روی ایوان، چیزی می‌دوزد. «چیزی نمی‌خوایی از تهران؟». خنده می‌افتد روی چهره‌اش، چشم‌های گنده‌اش جان می‌گیرد، «آقا مسعود! ببین می‌تونی این...» نخ و سوزن و ملحفه را می‌گذارد زمین، می‌دود توی اتاق. به سید نگاه می‌کنم، یک دریا بین او و گربه‌اش فاصله است؛ وصله‌ی ناجورند کنار هم. بنفشه، برگشتنی، نگاه‌اش به یک تکه کاغذی است که توی دست دارد، «زحمت‌ات می‌شه، می‌تونی این رو یه بپرسی ببینی دارن؟» می‌گیرم، می‌خوانم. «مغازه‌های این‌جا ندارن، همه‌شون رو گشتم». «باشه، چشم». «چشم‌ات بی‌بلا، ... واسه صورت‌ام، نگا، پر از لک و پیس‌ه، ها واستا!». می‌دود توی اتاق. همین که پشت‌اش به نگاه‌ام نشست، یاد رویای دی‌شب افتادم، که شهریار با دست کوبید روی‌اش. «کم‌ه، از شهریار می‌گیرم اومدی به‌ات می‌دم». «همرام هست بنفشه، اصلا ببینم دارن یا نه، بعد حساب می‌کنیم، باشه؟». سرش را معصومانه و ساده‌باورانه، کُند، تکان می‌دهد، می‌پذیرد، «ایشالله سالم بری بیایی». «مرسی، خدافظ بنفشه». «به سلامت، خدافظ».

کنارم پسرکی نشسته است که پیش از سوارشدن، وقتی سیگارِ نیمه‌اش را انداخت زیر پا و له کرد تا آخرین نفری باشد که سوار می‌شود و اتوبوس راه بیافتد، با تعارف زدن به من، که داشتم هم‌پای‌اش سیگار می‌کشیدم و از این در و آن در حرف می‌زدیم، دری را گشود که معمولا انسان‌هایی که زندگی منظم و شُسته‌رُفته‌ای دارند آن را نمی‌گشایند و سوار می‌شوند بی‌آن‌که بدانند یا ببینند چیزی که پشت سرشان است انسان است یا سایه‌ی یک درخت، و فضایی را شکل داد که معمولا مسافران حرفه‌ای، مانند تجار یا دانش‌جویان، شکل می‌دهند تا اگر دست داد و توی اتوبوس هم‌ردیف شدند پیش‌زمینه‌ای برای هم‌سخن‌شدن داشته باشند و این مسیر چهارساعته را به سکوت نگذرانند، اما در همان زمان، با همان پختگی-در-مسافرت، می‌توانند گفت‌گو را مدیریت کنند و حرف‌های‌شان را به گونه‌ای بچینند که اگر پیش از خواب گفته‌اند پس از خواب پی گیرند و اگر نگفته‌اند بگویند؛ ایشان زبانِ اتوبوسی را به خوبی می‌دانند، زبانی که به اندازه‌ی زبانِ، مثلا، دانشگاهی یا قهوه‌خانه‌ای کاملا تخصصی و زمینه‌-وابسته است، و مهارت شگفتی در دوست‌یابی دارند، دوست‌یابی اتوبوسی. حرف‌ها بیش‌تر بر محورِ سفر و جاده و مقصد می‌چرخد و سخت بتوان به سمت مسائل اقتصادی – که ویژه ی اتوبوس‌های دورن‌شهری است – یا جنسی – که ویژه ی تاکسی‌های خسته‌ی نیمه‌شبانه است – کشاند و دوستی‌ها گاهی شوق‌آور است و گاهی بسیار عادی، مهم این است که تو حق محدودی برای انتخاب داری. ما اما حرف زده‌ایم و خوابیده است. من دارم پیانو گوش می‌دهم و هیچ به این فکر نمی‌کنم که دوستی‌ام را با او ادامه دهم. موبایل‌ام می‌لرزد. اس‌ام‌اس دارم، «اگه دیروقت می‌رسی، بیا این‌جا بِمون، صبح برو».

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16  2:34   حمید پرنیان  | 

ویشگون - همزاد

 

پیش‌نوشت: همزاد، ویشگون گرفت. گفت ما هم بگیریم. (گرچه وسط یک داستان هستم اما) من هم گرفتم:

 

.

.

.

یک: از دستِ چشمِ تو

من صبح‌گاه‌ان که برمی‌خیزم همیشه من را می‌گذارم توی طاق‌چه کنار پنج‌ره تا ذوزنقه‌هایی را ببیند که توی کوچ‌ه دارند عشق‌بازی می‌کنند: تفنگوم تا خدا تیرش می‌رونه، فلک از دست دل‌داروم به هی‌هات.

.

دو: دیرینه‌شناسی به مثابه‌ی conceptualization ِ تق‌صیرات

هی! تو! نه! تو! ای‌بابا! تو نه! تو! آهان ... هی! تو! چه‌قدر تاریکی.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12  13:55   حمید پرنیان  | 

اصطلام - یک

 

هوا داشت تاریک می‌شد. کلید انداختم و در را باز کردم. بنفشه داشت لب حوض ظرف می‌شست. سلام کردم. چادر را، که افتاده بود روی شانه، کشید روی سرش، سلام داد. کیف‌ام را از این دست به آن دست گرفتم و بالای سرش، کنار حوض ایستادم. «آقا شهریار نیومده هنوز؟». هنوز نگاه‌اش به ظرف‌هاست، «نه ... باز هم می‌خوایین برین بیرون؟». توی این هفت ماهه، دیگر دست‌ام آمده است که کی می‌توانم بنشینم لب حوضی که بنفشه نشسته است و دارد ظرف یا لباس می‌شوید و دل‌اش می‌خواهد با هم حرف بزنیم. «خب تو چرا با ما نمی‌آی خب؟». «با این اخلاق سگ‌اش مگه می‌شه رفت میون آدما، فقط آبروبری می‌کنه. ... این خراب‌شده هم که جایی نداره، یه وجب جاست، نه پاساژی، نه پارکِ درست‌حسابی‌ای». یک دسته موی سیاه‌اش افتاده بیرون، ریخته روی صورت‌اش، «دیروز هم الکی الکی باز می‌خواست بگیردم به کتک ... سر هیچی ها». «خب چرا به داداش‌ات نمی‌گی؟ بیاد باهاش صحبت کنه. هان؟». بازوان‌اش را گذاشته روی زانو، و آب جمع می‌شود سرِ انگشت‌های استخوانی‌اش، می‌چکد. «دل‌ات خوش‌ه ها، سال به سال سر نمی‌زنن. ... به‌اش می‌گم چی‌ه تا دَمِ صبح می‌شینی پای این کانالای مزخرف، می‌رسه خونه این سگ‌مصب رو روشن می‌کنه، ور ور، تا خواب‌اش ببره» سرش را می‌جهاند تا آن دسته موی سیاه از روی چشم‌اش کنار رود، «زنگ نمی‌زنن بپرسن مُردی زنده‌ای ... مامان‌ام از ترسِ بابام جرات نمی‌کنه نیم‌ساعت به‌ام سر بزنه، به خدا اگه بهرام هم سر نمی‌زد می‌پوسیدم کنجِ این، بلانسبت، طویله». بر می‌خیزد، چادر، نرم، نشسته است روی قامت استخوانی‌اش. گوشه‌ی چادر را به دندان می‌گیرد و سبد ظرف‌ها را با دو دست. مایع ظرف‌شویی و باقی چیزها را من می‌آورم. «خودکرده را تدبیر نیست آقا مسعود».

«خبرنگار اعزامی واحد مرکزی خبر، لیسبون ...» در زدند. بنفشه بود که برای‌ام غذا کشیده بود و آورده بود. ظرف غذا را می‌دهد به من، «ترشی‌ات تموم شده؟». می‌گیرم، «دست‌ات درد نکنه، نه، واستا». رفتم و کاسه‌ای ترشی برای‌اش آوردم. «هنوز نیومده، معلوم نیست کدوم گوری‌ه»، موبایل‌اش را دراز می‌کند سمت من، «شماره‌اش رو واسه‌ام می‌گیری؟ ... دی‌شب یادم داد ها، بلد نشدم». «بابا! ... مبارک‌ه». می‌خندد. «مرسی». می‌گیرم. «دیروز گرفت واسه‌ام، خیرِ سرش مثلا واسه سال‌گردمون». شماره را پیدا می‌کنم، تماس می‌گیرم، و گوشی را می‌دهم به‌اش. با دست معلوم نبود که تشکر کرد یا خداحافظی، رفت. ماه آمده بود توی آسمانِ حیاط. گربه‌ی سید، روی دیوار، زُل زده بود به من. «اون جوری نگام نکن، ... نمی دم، میو». در را بستم. «یک جبهه هوای سرد هم چنان در آسمان تهرانِ بزرگ ...».

سر و صدای بنفشه بلند شد. نگاه از مانیتور گرفتم و به گوشه‌ی اتاق خیره شدم. تصور کردم که بنفشه چگونه دارد سر شهریار داد می‌کشد. لباسِ خانگی‌ِ بنفشه از آن‌هایی است که دامن و تنه‌اش به هم وصل است، گشاد، از این لباس‌های حاملگی، روشن. با کفش‌های مخصوص باله. موهای سیاه‌اش ریخته روی شانه‌اش، ریخته روی ترقوه‌های برهنه‌اش. شهریار، توی این اتاق، برهنه‌ی مادرزاد ایستاده است کنار تلوزیونِ روشن، رو به دیوار، دارد جق می‌زند. بنفشه، توی آن یکی اتاق، سینی چای به دست، رو به من، که دارم تماشا می‌کنم، محزون می‌خواند و زبان ناآشنای ایتالیایی روی سوپرانویِ بنفشه یورتمه می‌رود. شهریار برمی‌گردد، دست‌های‌اش را می‌گشاید و تِنور می‌خواند. استخوان‌های سینه‌اش پیداست و از آلت‌اش قطره‌ای آویزان است. بنفشه سینی چای را می‌گذارد زمین، هم‌چون نسیم می‌دود و خود را در آغوش شهریار می‌اندازد. شهریار به من نگاه می‌کند و دست راست‌اش را می‌کوبد روی کفلِ بنفشه. من داغ می‌شوم. ... ساعت دو و نیم شب است. پنج‌شنبه است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10  16:16   حمید پرنیان  | 

راست/ناراست ... پذیرفتار

 

زد همه را لت و پار کرد. واقعا زد همه را لت و پار کرد. سه نفر بودند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09  17:26   حمید پرنیان  |