ویشگون - همزاد
پیشنوشت: همزاد، ویشگون گرفت. گفت ما هم بگیریم. (گرچه وسط یک داستان هستم اما) من هم گرفتم:
.
.
.
یک: از دستِ چشمِ تو
من صبحگاهان که برمیخیزم همیشه من را میگذارم توی طاقچه کنار پنجره تا ذوزنقههایی را ببیند که توی کوچه دارند عشقبازی میکنند: تفنگوم تا خدا تیرش میرونه، فلک از دست دلداروم به هیهات.
.
دو: دیرینهشناسی به مثابهی conceptualization ِ تقصیرات
هی! تو! نه! تو! ایبابا! تو نه! تو! آهان ... هی! تو! چهقدر تاریکی.
.
.
.
