تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - اصطلام - دو

یادداشت های روزانه ی یک دزد

اصطلام - دو

 

کسی به شیشه می‌زد که بیدار شدم. از پشت پرده می‌شد دید که شهریار است. تی‌شرت و شلوارک‌ام را نپوشیده، تقریبا برهنه، در را باز کردم. «سلام ... چه قد می‌خوابی!». «سلام آقا شهریار». آمد تو. در را بستم. سیگاری روشن کرد و نشست روی زمین. «دی‌شب با این‌همه جیغ و داد بنفشه تونستی بخوابی؟» چشم‌های‌اش می‌خندد. خندیدم. لپ‌تاپ را روشن کردم. تی‌شرت‌ام را از روی زمین برداشتم و پوشیدم، «نخوابیده بودم، داشتم فیلم می‌دیدم». زیرسیگاری را خالی کردم و خم شدم و گذاشتم جلوی‌اش، «دی‌شب خیلی نگران‌ات بود، نمی‌دونست کجایی». رفتم شلوارک‌ام را برداشتم و پوشیدم. «قهوه‌خونه بودم، با بچه‌ها شطرنج زدیم، نفهمیدم کی شد دو». ویندوز آمده بود بالا، شکیلا دوست دارد، گذاشتم شکیلا بخواند، «می‌دونستم می‌اومدم پیش‌ات ... برم این رو آب کنم بیام». بهار است اما هوا هنوز سرد است. کتری را گرفتم زیر شیرِ آب. بنفشه آمد و یک عالمه موکت‌ و روفرشی توی بغل‌اش.  «آقا مسعود! نذاشتیم دی‌شب بخوابی، آره؟». انداخت‌شان روی ایوان، صاف و صوف می‌کرد. «نه، داشتم فیلم می‌دیدم ... قهوه‌خونه بوده». آب و جاروشان می‌کرد، شیر را بستم. «پس اون اسباب‌بازی رو واسه چی گرفته؟ ... جون به جون‌اش کنن دهاتی‌ه دیگه». می‌خندم، به دل‌ام می‌آید که دهاتیِ خوش‌تیپ. می‌روم توی اتاق. دهاتیِ خوش‌تیپ، بخاریِ خراب‌ام را گذاشته جلوی‌اش دارد ور می‌رود، سیگار روی لب‌اش است. «اِلِمِنت‌اش فکر می‌کنم شکسته». سیگار را بر می‌دارد، «نه، سیم‌اش از این‌جا قطع‌ه». کتری را می‌گذارم روی پیک‌نیک. روشن می‌کنم. «چی می‌دیدی؟». «هان؟». «فیلم». «ها، میلک». «قشنگ‌ه؟». «چندتا اسکار برده، در مورد یه سیاست‌مدار آمریکایی‌ه». «ها، همون هم‌جنس‌بازه؟».

سید بساط تریاک‌اش را پهن کرده توی ایوان، گربه‌اش با گیسوی فرشی بازی‌بازی می‌کند که سید انداخته زیرش. در را قفل می‌کنم و سلام می‌دهم. دهان از بافور می‌گیرد، مثل گربه‌اش زُل می‌زند، دود را توی دهان‌اش مزه‌مزه می‌کند، و «علیک جَوون» را از توی حنجره ی خونی‌اش بیرون می‌دهد. چشم‌های سید انگار چیزی بیش‌تر از چشم است، انگار حیوانِ ناشناسی را در خود زندانی کرده است. وقتی خیره می‌شود انگار تهدید می‌کند، تهدید به بازکردن آن حیوانِ عجیب می‌کند. بنفشه، روی ایوان، چیزی می‌دوزد. «چیزی نمی‌خوایی از تهران؟». خنده می‌افتد روی چهره‌اش، چشم‌های گنده‌اش جان می‌گیرد، «آقا مسعود! ببین می‌تونی این...» نخ و سوزن و ملحفه را می‌گذارد زمین، می‌دود توی اتاق. به سید نگاه می‌کنم، یک دریا بین او و گربه‌اش فاصله است؛ وصله‌ی ناجورند کنار هم. بنفشه، برگشتنی، نگاه‌اش به یک تکه کاغذی است که توی دست دارد، «زحمت‌ات می‌شه، می‌تونی این رو یه بپرسی ببینی دارن؟» می‌گیرم، می‌خوانم. «مغازه‌های این‌جا ندارن، همه‌شون رو گشتم». «باشه، چشم». «چشم‌ات بی‌بلا، ... واسه صورت‌ام، نگا، پر از لک و پیس‌ه، ها واستا!». می‌دود توی اتاق. همین که پشت‌اش به نگاه‌ام نشست، یاد رویای دی‌شب افتادم، که شهریار با دست کوبید روی‌اش. «کم‌ه، از شهریار می‌گیرم اومدی به‌ات می‌دم». «همرام هست بنفشه، اصلا ببینم دارن یا نه، بعد حساب می‌کنیم، باشه؟». سرش را معصومانه و ساده‌باورانه، کُند، تکان می‌دهد، می‌پذیرد، «ایشالله سالم بری بیایی». «مرسی، خدافظ بنفشه». «به سلامت، خدافظ».

کنارم پسرکی نشسته است که پیش از سوارشدن، وقتی سیگارِ نیمه‌اش را انداخت زیر پا و له کرد تا آخرین نفری باشد که سوار می‌شود و اتوبوس راه بیافتد، با تعارف زدن به من، که داشتم هم‌پای‌اش سیگار می‌کشیدم و از این در و آن در حرف می‌زدیم، دری را گشود که معمولا انسان‌هایی که زندگی منظم و شُسته‌رُفته‌ای دارند آن را نمی‌گشایند و سوار می‌شوند بی‌آن‌که بدانند یا ببینند چیزی که پشت سرشان است انسان است یا سایه‌ی یک درخت، و فضایی را شکل داد که معمولا مسافران حرفه‌ای، مانند تجار یا دانش‌جویان، شکل می‌دهند تا اگر دست داد و توی اتوبوس هم‌ردیف شدند پیش‌زمینه‌ای برای هم‌سخن‌شدن داشته باشند و این مسیر چهارساعته را به سکوت نگذرانند، اما در همان زمان، با همان پختگی-در-مسافرت، می‌توانند گفت‌گو را مدیریت کنند و حرف‌های‌شان را به گونه‌ای بچینند که اگر پیش از خواب گفته‌اند پس از خواب پی گیرند و اگر نگفته‌اند بگویند؛ ایشان زبانِ اتوبوسی را به خوبی می‌دانند، زبانی که به اندازه‌ی زبانِ، مثلا، دانشگاهی یا قهوه‌خانه‌ای کاملا تخصصی و زمینه‌-وابسته است، و مهارت شگفتی در دوست‌یابی دارند، دوست‌یابی اتوبوسی. حرف‌ها بیش‌تر بر محورِ سفر و جاده و مقصد می‌چرخد و سخت بتوان به سمت مسائل اقتصادی – که ویژه ی اتوبوس‌های دورن‌شهری است – یا جنسی – که ویژه ی تاکسی‌های خسته‌ی نیمه‌شبانه است – کشاند و دوستی‌ها گاهی شوق‌آور است و گاهی بسیار عادی، مهم این است که تو حق محدودی برای انتخاب داری. ما اما حرف زده‌ایم و خوابیده است. من دارم پیانو گوش می‌دهم و هیچ به این فکر نمی‌کنم که دوستی‌ام را با او ادامه دهم. موبایل‌ام می‌لرزد. اس‌ام‌اس دارم، «اگه دیروقت می‌رسی، بیا این‌جا بِمون، صبح برو».

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16  2:34   حمید پرنیان  |