تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - اصطلام - سه

یادداشت های روزانه ی یک دزد

اصطلام - سه

 

تارش را چنان در آغوش گرفت که خواستم دوباره توی آغوش‌اش بلغزم و سرانگشت‌های‌اش را حسرت‌برانگیزاننده می‌کشید روی سیم‌ها و صدایی که برمی‌خواست با دل‌ام بازی می‌کرد، با دل‌ام بازی می‌کرد و می‌زد. سیگارم را خاموش کردم، برخاستم، رفتم، نشستم پشت‌اش، کنار شومینه، دست‌های‌ام را انداختم روی سینه‌اش، تن‌اش داغ، گاهی نت‌ها را اشتباه می‌زد، زخمه‌اش را می‌گیرم توی دست‌ام، دست‌اش را می‌گیرم توی دست‌ام، نگاه می‌کنم، لبخندی نشسته روی لب‌‌های‌اش، خراب می‌کنم، صدای سوختن این تکه چوب مصنوعی، صدای شعله‌های گاز، حواس‌ام پیش تکانه‌هاست، حواس‌مان پیش هم است،  تن‌اش که داغ، و هر ثانیه که به پیچشی وحشیانه نزدیک می‌شویم، انگار که نخستین بار، انگار که گناه می‌کنیم، دهان‌ام روی سرشانه‌های صاف و براق‌اش، گونه‌اش رو ساعدم، سرانگشت‌های من که روی رستن‌گاه پشم‌هاست، سرانگشت‌های او روی تار، گرم‌ام است، گرم‌تر، سری نمی‌چرخاند، پچ‌پچی نمی‌کند توی گوش‌ام، دست‌ام را می‌کشم روی سیم، روی لب‌های‌اش، از این بیش‌تر؟ از این اختلال‌گرتر؟ می‌زنی، گوش نمی‌کنی به من، تکانه‌های من، ریاضتی که می‌بری، شهوتی است که انبار می‌کنی، گناه کن، برخیز، بیاندازم روی زمین، بنشین روی سینه‌ام، چهارزانو، تار بزن، مطرب، وحشیانه تار بزن. موهای‌ات که نشسته روی چشم‌های‌ام، کرده‌ام چهره‌ام را توی شبستان موی یلدای تو، پیشِ گردن‌ات، بوی تن‌ات، در جستجویی نرم، گمگشته‌ی چیزی که از تن‌ات می‌رود بالاتر، والاتر، باز شهوانی‌تر، چه می‌کنی با سرانگشت‌های‌ات اگر تن مرا، اگر مرا، نمی‌نوازی؟ «نوای مطرب خوش‌زخمه، و سرودی غنج، خروش ِ عاشق ِ سرگشته، و عتاب ِ نگار».

مادربزرگ در بالکن را می‌بندد، «هوای اسفند، همیشه سرگیجه داره، وحشی‌ه، دوس‌اش دارم»، پالتوی‌اش را از روی دوش‌اش بر می‌دارد، می‌اندازد روی مبل. «اومدنی، وقتی نگه داشت واسه شام، بوی بهار رو حس کردم». جاسیگاری‌اش را گشود، سیگاری برداشت، گذاشت روی لب، با کبریت گیراندش، «کی تعطیل می‌شین؟». «دوشنبه امتحانِ آخره، برم بیام بعد تا بیست فروردین تعطیلیم». نرگس خانم انار دانه می‌کند، «خاک بر سر محمودِ من بکنن، چه‌قدر گفتم بخون بری دانشگاه، نخوند، ... آقا مسعود! حالا آخرش چی کاره می شی؟». «بی‌کار». باز «وا» که می‌گوید غنچه‌ی چروک رنگ‌پریده‌ی لبان‌اش خشک می‌ماند، چشم‌های گنده‌اش گرد می‌شوند، دست می‌برد سمت روسری، چون اناری است، با پشت دست‌اش روسری را هل می‌دهد پایین، موهای قهوه ای‌اش را می‌پوشاند. «والا»، شادم. «شوخی می‌کنه نرگس خانم، رشته‌ی اینا که وزارت‌خونه نداره که مثلا بعد از فارغ‌التحصیلی بره اون‌جا مشغول شه». «پس خرج زندگی رو چی‌کار می خواد کنه؟ خانم!». سیگار را خاموش می‌کند، «زرنگ باشه، خودش رو مطرح کنه، پول خوبی در می‌آره. البته اگه بلد باشه»، آخر جمله‌اش را، نه به کنایه، که برای تاکید، می‌کشد. مادربزرگ! من هنوز برای تو همان بچه‌ی گریه‌ئو هستم که وقتی بچه‌های نرگس خانم مسخره‌ام می‌کردند می‌آمدم شکایت‌شان را پیش تو می‌آوردم و تو، به جای تنبیه ایشان، اصول رابطه‌ی اجتماعی را به من آموزش می‌دادی؟ من هنوز همان مسعودی هستم که اعتماد به نفس‌اش را نمکی با خودش برده است، مادربزرگ؟. ... «غذا حاضره خانم!». «مسعود! تو گرسنه‌ات‌ه؟». «بخوریم». «بکش نرگس خانم».

سعی می‌کنم همه‌ی کلیشه‌ها را در ذهن‌ام بزنم درب‌ و داغان کنم، با مریم قرار گذاشته‌ام. اما هول برم داشته است و نمی‌دانم دست‌پاچگی‌ام را چه‌گونه خاموش کنم؛ زن‌ها، وقتی در جای‌گاه طرف رابطه‌ی انسانی/دوستانه می‌نشینند، ترسناکند، از آن ترس‌های سقراطی، ناشی از ندانستن است. و وقتی همین باشنده‌ی ترس‌آور ادعا می‌کند که جهتِ جنسی‌اش مانند زن‌ها نیست، موازی با جهتِ توست، ترس‌آورتر می‌شود؛ قاطی می‌کنی، مگر در این مدت توانسته‌ای از مردانگی خودت، مردانگی حاشیه‌ای‌ات، به اثبات "مردانگی‌ها" پی ببری که حالا می‌خواهی بتوانی زنانگی مریم را بفهمی؟ مگر تا کنون در خودت عقب-جلو رفته‌ای که می خواهی، در ظرف یک ساعت، تا مریم بیاید، بر هراس‌ات چیره شوی و به خودت بگویی  «هان! فهمیدم، او مثل من است، با این تفاوت که زن...» سوزن‌ات درست روی همین "زن" گیر می‌کند، بعد می‌پرسی «زن واقعا کیست؟»، بعدتر، «مرد چه‌گونه تعریف می‌شود؟»، بعدتر، «مردها/زن‌ها؟ هان؟»، بعدتر، «اصلا بیا این ها را خراب کنیم، بگوییم مرد و زن یک تعریفند، یک تعریفِ سیاسی. ... اما حالا تکلیف من با حضور مریم چه می‌شود؟» و هم‌چون رزمنده ای خسته، درمانده، از بس که توانِ جنگیدن نداری، منطقِ جنگیدن‌ات تحلیل رفته، خودت را وامی‌دهی به دشمن، می گذاری دشمن پیروز شود تا تو، دست کم، به قداست برسی. ... سیگارم را می‌گذارم روی میز، دست‌ام را می‌زنم زیر چانه‌ام، «که به مات آرد یقین، این اضطراب»، چای سفارش می‌دهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17  4:13   حمید پرنیان  |