تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - اصطلام - پنج

یادداشت های روزانه ی یک دزد

اصطلام - پنج

 

آفتاب، هر چه رنگ داشت ریخته بود توی آشپزخانه، و علی‌رضا، با تن استخوانی‌اش، با کمی که مو رسته بود روی سینه‌اش، با موهای کوتاهِ ژولیده، نشسته بود پشت میز، روبری یک لیوان چای. به بی‌قراریِ پرنده‌ها نگاه می‌کرد یا پنداره‌هایی که ابرها ساخته‌اند، هیچ پیدا نبود. «صبح به خیر»، چه خوب است که برای آغازیدنِ یک گفتگو نیازی نیست تامل کنی و در اندیشه‌ی این باشی که چه بگویی؛ چند اصطلاح، از پیش آماده است و تو فقط به فراخورِ وضعیتی که درش هستی یکی را انتخاب می‌کنی. «بَه، سلام، صبح شما به خیر». بی‌شرف! تو از کجا می‌دانی که شمرده‌شمرده حرف می‌زنی؟ این لب‌ها را، وقتی که به کار می‌گیری، وقتی به حرکت وامی‌داری، صدبرابر کِشاننده‌تر، هزاربرابر تغزلی‌تر می‌کنی – آفتاب نشسته است روی چهره‌ی از-خواب-بیدار-شده‌ات و اخمی ضعیف، ابروان‌ات را موج داده است؛ اسفا! چه فقیر است ادبیات فارسی که نه بیتی، نه خطی، نه تصویری از این هستیِ تو ندارد. «قهوه، چای، چی؟». من، تو را، «چای». برمی‌خیزد، جنبشِ تن استخوانی‌اش، تن استخوانی‌ات، چه بیدادگر، می‌رقصی یا راه می‌روی؟ «چن ساله‌ات‌ه؟». این موهای رُسته بر ساعد دست تو، یعنی این‌ها را می‌خواهی با خودت ببری توی گور؟ «بیست و چهار». «بهزاد ...» من حواس‌ام پیش شلوارک‌ات است «... می‌گفت ...» که لمیده است روی تن‌ات، و قسمت‌های برهنه‌ات «... تو رو ...» را تعریف می‌کند، «... یه جا دیده ولی یادش نمی‌آد کجا». «کی؟». می خندی، نخند، آن دندان‌های ردیف‌ات، سفید، سرود ملی می‌خوانند، پرشکوه، «بهزاد ... می‌گفت تو رو یه جا دیده ...» چای را می‌گذاری روی میز، روبروی من، چه می‌شد که آن‌گاه یک دستی هم به سر و گوش من می‌کشیدی. «ولی یادش نمی‌اومد». «والا نمی‌دونم، خودش نگفت مثلا کجاها؟». «بهزاد!». تقریبا داد می‌زند «هان؟». این کی برخاسته بود، آمده بود، رفته بود توالت!؟. چشم‌های سیاهِ سیاه‌ات را به من دوخته‌ای و سویه‌ی این لب‌های‌ات را به جغرافیای بهزاد، «بیا بگم»ی از گلو پرت می‌کنی بیرون، که همه‌ی عضلات خیس گلوی‌ات را، تارها را، همه‌ی هوای گرمی که تارها را لرزاند، فهمیدم، درک کردم؛ کاش می‌شد آن تو ماوا می‌کردم. ... در را که بستم توی کوچه شدم، دگرجنسگراباوری باریده بود. به خودم می‌گویم این مردم چگونه نمی‌فهمند علی‌رضا شوهر مریم نیست، و بهزاد شوهر سیما، مردم چگونه نمی فهمند وقتی علی‌رضا، با این سن و سال‌اش، هنوز با صدایی پسرانه بهزاد را دلبرانه صدا می‌کند نمی‌تواند شوهر، یا دست کم شوهر مناسبی، برای مریم باشد، و این‌که بهزاد ... نمی‌دانم، نمی‌دانم، فقط به خودم می‌گویم خدا را شکر که مردم، مردمِ غرقه در گردشِ کارخانه‌ایِ امورجنسی، هنوز نمی‌دانند چهارتا همجنسگرا می‌توانند در پوششِ خانواده‌ی دگرجنسگرا چگونه در تهران، کاسترویی برای خودشان درست کنند. می‌لرزد، می‌لرزاند، اس‌ام‌اس دارم؛ «بهزاد فردا می‌ره شهرستان ... مریم و سیما صبح مدرسه‌ان ... تنهام». می‌کنم‌اش توی جیب‌ام، می‌خندم، بلند، نمی‌فهمم، عبث سر برمی‌گردانم نگاه می‌کنم به پنجره. پسرکی توی کوچه با توپ بازی می‌کند، تن‌ام سرخوشانه سردش است، عجیب می‌خواهم رِکُرد خودم را بشکنم توی پیاده‌روی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27  3:17   حمید پرنیان  |