اصطلام - شش
نرگس خانم ظرفها را جمع میکند، و مادربزرگ روی عادتِ نُه ماههی تحصیلی، پس از شام، سیگار گیرانده، روی همان میز شام، عینکاش را زده، روی پایاننامهها کار میکند. «صدای تلوزیون زیاد نیست مامانی؟»، لم دادهام روبروی تلویزیون، اخبار تماشا میکنم؛ یکی از سکرآورترین سرگرمیهای من است. «نه»، بی آنکه سر از روی ورقها بردارد. نرگس خانم چایِ مادربزرگ را میگذارد روی میز، کنار زیرسیگاری، و لیوان چای من را میدهد دستام. «دستتون درد نکنه». ولی همچنان بالای سر من ایستاده است، حدس میزنم به صفحهی تلویزیون خیره شده است. «این همه کانال داره مسعودخان، اینا چیه نگا میکنی آخه!» نگو که چون خبر گزارشی از سفر رئیس جمهور به آفریقاست کفرش درآمده وگرنه اگر ریزش چاهی یا سنگاندازی فلسطینیها را نشان میداد بیشتر، دستبهکمر، بالای سرم میایستاد. گفت و رفت آشپزخانه. میخواستم از پسرش، محمود، بپرسم؛ نیست، ندیدهاماش. لیوان چای را آوردم نزدیک لبام، همین که گرمای معطرش خورد به دماغ و پوست صورتام، خلسهای گرم، یاد اساماسِ علیرضا افتادم. دلام شور زد، به خودم میخندم، به بهزاد، به علیرضا و به این که چرا من این همه از عشق میگریزم؛ بماند که همیشه ترسیدهام که کسی مرا به تمامی بشناسد، بماند که همیشه ترسیدهام که تُف شوم، بماند که همیشه ترسیدهام کسی بفهمد من زبانِ عشق را بلد نیستم، یعنی یادم ندادهاند، یعنی اطراف خودم ندیدهاماش، نمیشناسماش، از همهی اینها که بگذریم، عشق همجنسگرایانه، قیدی که دو انسان را برای همیشه به هم پیوند میزند و هر دو یک دیگر را تصاحب میکنند، مانند تملکِ خانه برای نشستن تویاش، بازتولیدگرِ هویت همجنسگراست و، در این همدستی نامیمون دوست و دشمن، جامعه به آسانی میتواند ما را از دیگران هر چه دورتر کند و همجنسگرایان را از ابژههای نابی که در جبههی دشمن عاطل ماندهاند و سلاحشان را وارونه به دست گرفتهاند، محروم سازد؛ این دستهبندی، این هویتدهی، این سازمانیابیِ جنسی جامعه، باید خراب شود، و ما باید، نه این که بازگردیم به دورهی پیشاهویتی، نه، باید گهی که مدرنیته به تنمان، به اندیشهمان، به زبانمان، {پس} به همه چیزمان زده است را به گونهای پاک کنیم که نه تنها اثری از مقولههای جنسی نماند، بلکه پهنهی رفتار و سلیقهی جنسی افراد جامعه هم گسترش یابد، آنچنان که وقتی لبات را میگذاری روی لب استادِ کلیات فلسفهات، چپچپ نگاهات نکند؛ من هی فکر میکنم اگر این پیچشِ سخت توی تاریخ زندگی بشر رخ دهد دیگر بیهوده است که توی قوانین ما مفهوم مردِ ایرانیِ مسلمانِ پرهیزگار بنشیند؛ آن وقت من میرفتم و رو به روی بهزاد، رو به روی خسرانی که در چهرهاش، در چهرهام، پیداست، از ساعد دست علیرضا شروع میکردم به خوردن و میرفتم بالاتر و آن لبها را و هلاش میدادم روی زمین، محکم، همان جلوی چشم بهزاد، آن شلوارکِ مقصر، آن شلوارکِ بیشرم را میکشیدم پایین، ...، با دست، دهانام را پاک میکردم و سیگار میگیراندم، و میزدم بیرون، و گردن اولین رهگذر کوچهی مریماینها را میگرفتم توی دهانام، دستام را همزمان میگذاشتم روی برآمدگی یا تورفتگی میانهی انداماش و میمالیدم، میمالیدم، میمالیدم، میدویدم توی بازارچه و بوسی برای آقای سبزیفروش حواله میکردم، لبهایام را سرخ میکردم، توی بوتیکی، جلوی زنهایی که برای خرید لباس آمدهاند استریپتیس میکردم و وقتی جوانک خوشپوش میآید من را از بوتیک بیاندازد بیرون خودم را به وی میآویختم، میکشاندم خودم را پاییناش و مجال نمیدادم پیش از ارگاسم به پلیس زنگ بزند و میگریختم به قهوهخانه و میرفتم بالاخانه و تا کارگران قهوهخانه کارشان تمام شود و بیایند بخوابند لای پتوهای بدبویشان قایم میشدم و شب همانجا لای تنهای عرقگرفتهی خستهی بددهن، همچو کِرم، میلولیدم، و صبح با صورتی کثیف، رها، میآمدم خانه. «مسعود». «بله؟». «کجایی تو؟». «ببخشید، حواس ام نبود». «فارسیِ اینترتکسچوالیتی چی میشه؟». «چی؟»، بلند میشوم میروم بالای سرش، با انگشت نشانام میدهد، «ها، بینامتنیت». «مرسی». یک نخ از سیگارهایاش برمیدارم، «این هم حقالترجمهام». میروم توی بالکن. شهر مثل چادرسیاهِ نرگس خانم است که وقتی ما را، من و محمود و زهره را، میبرد بهشتزهرا میپوشید؛ پر از چشمکهای نقرهای ریزی است که بوی گلاب، بوی حلوا، بوی ظهرِ بهشتزهرا میدهد. میگیرانم، با نخستین کام، سردم میشود، به خودم میپیچم و پر از وسوسه میشوم. کتفام را لم میدهم به دیوار، کام میگیرم، به خودم میگویم قدغنبودگی و همچنین شکستنِ پنهانی آن است که شهوت را ناب میکند، رازی است که صاحباش را تعالی میدهد؛ "نکن"ها، کردن را شدیدتر میسازند، رابطهای هستیبخش و بیش-هستیبخش بینشان برقرار میگردد، آن چنان که یکی از نبودِ دیگری سوگوار میشود.
