اصطلام - هفت
انگار کسی گوشهای نشسته است و برای خودش ویولون میزند آرام؛ تلویزیون را گذاشته بود روی کانال آرته و صدایاش را کم کرده بود. (در زندگی گاهی پیش میآید که رنگِ تنِ ابژهی جنسی را اگر قهوهای است قهوهایتر و اگر سفید، سفیدتر ببینی؛ به ریزترین کنشهای تناش، خرده-کنشهای روزمرهاش حتی، مانند یک اثر هنری نگاه میکنی، توجه میکنی؛ میگویند توجه، خیر است و عدم توجه، شر. این چه خیری است که عقل را زایل میکند، تو را از زمین میکند میبرد لای ابرهای احمق، همه چیزت را میگیرد و به تو یک مشت مفهوم میدهد، تازه اگر کارگر خوبی باشی و بتوانی از این مفهومهای تکراری بُتی بسازی که یک سال دیگر، یا شاید کمتر، به نوسازی بنیادین نیاز نداشته باشد؛ عشق، یک تصویر ثابت از ابژه به دست میدهد و آن قدر خودکامه است که میکوشد برای همیشه همان تصویر را نگه دارد حتی اگر ابژهات برود زیر کامیون له شود و ابروی کمان و چشمهای عاشق-کُشاش را از دست دهد، یا شکم بیاورد و اخلاقاش پَست شود. شناسنامهی جنسی برایات صادر میکند، امیالات تصعید میشوند به یک تصویر ثابت، و تو میشوی بتپرست. نمیبینیاش؛ به هستیِ انسانیاش، به آن چه هرروزه در ازای انسانبودناش میکند نگاه نمیکنی، تسلیم شدهای، ایمان آوردهای. به خودت هم نمینگری؛ زانو زدهای و مدام ازش میخواهی برگردد به جسد این بت، همانی شود که منِ تو، منِ خودخواهِ تو، میخواهد و مواد سازندهی این بت را از کجا آوردهای که این چنین پوک است، حقیر است!) رفته است دوش بگیرد بیاید اما مرا با نالهی ویولون و چشماندازی وسوسهگر تنها گذاشته است؛ اتاق علیرضا درست روبروی من است و درش نیمهباز. از این جا میشود گوشهای از عکسِ بزرگی را دید که احتمالا از کارهای تامیشیر است. همین مرا میخواند که سرک بکشم توی اتاق. اگر بیاید هم نگاهاش میکنم، بعد سکوت میکنم، جرات میکنم، دست میبرم بازویاش را میگیرم میاندازماش روی همین تخت، حوله را از تناش جدا میک... اتاق بسیار بههمریخته است. از آن بههمریختگیهایی که بد نیست، خوشآیند است؛ شلوارهای جین و تیشرتهای حالتگرفته، لَش و خسته افتادهاند روی کاناپه، کتابهای کتابخانه مانند لشکر شکستخوردهای هستند که هر یک جایی خوابیده یا که تکیه داده است و به پیکرِ بیرمقِ جنگجویی دیگر نگاه میکند، چندتاییشان هم افتادهاند روی زمین، درِ گنجهی پارچهایِ لباسها باز است و لباسها مرتب و نامرتب چیده شدهاند آن تو، چند خودکار و لیوان، روی میز، روی میز کامپیوتر، ولو شدهاند به امانِ خدا، خدایی که بویاش کل اتاق را گرفته، بوی سیگار، اسپری، بوی پودر لباسشویی، غم، بوی شهوتی رامشده، بوی کتابی که خوانده شده، بوی تنی که عادی شده. عکس، پسرک ایرانیای را نشان میدهد که دستاری به سر دارد و تن برهنهاش از پشت دَفی که به دست گرفته پیدا/ناپیداست. کار تامیشیر است. غم، لبهای پسرک را بسته است و نگاهاش از خواهشی یاد میکند که هیچگاه به کامیابخانه نخواهد رسید، هوس را میشود از جای پای چسبیدگیِ تن به دف فهمید؛ اینها اشارههایی بودند که در نسخهی کوچک اینترنتیاش نمیتوانستی ببینی. گوشهی عکس، امضا شده است؛ تنها، حروف تی و - شاید - اس و اچ را میتوان خواند، آن هم به سختی؛ ناگهان به خودم میگویم نکند این را خودِ تامیشیر امضا کرده است. باید بپرسم. پس تو چرا نمیآیی، نمیآیی چشمهای درشت سیاهات را لوس کنی و مرا از پشت بگیری توی خودت و لبهایات را، لبهای نازکات را بگذاری روی شاهرگام، دستهایات را دورم حلقه کنی و من احساس کنم احاطه شدهام. مینشینم روی تخت. شلوارجینِ سالخوردهای که روی نشیمنگاه کاناپه افتاده بود سرفهای کرد و گفت «پسرم مطمئنی راه رو درست اومدی؟». تیشرتِ قرمز که صدای پیرِ شلوارجین بیدارش کرده بود چشمِ راستاش را باز کرد، اندکی نگاهِ چروکاش ماند روی چهرهی خودباختهی من، سپس یقهاش را موج داد و گفت «بولبولبول، یه ابله دیگه». تیشرتهای دیگر بلند خندیدند. تیشرت سفید که کنارش خوابیده بود، به نشانهی تایید، خندهکنان زد روی شانهی تیشرت قرمز و هر دو بلند خندیدند. برخاستم که بروم از اتاق بیرون، شلوارجینِ جوان، که هنوز تناش چروک برنداشته و آبیِ پوستاش نرفته بود زیپاش را باز کرد و شاشید پیشِ پام. همه خندیدند مگر پیرشلوارِ جین که داشت لکههای گِل را از پاچهاش پاک میکرد. در را پشت سرم بستم اما همهمه و پچپچشان شنیده میشد. دندانهایام را به هم فشردم و تکیه دادم به در، «لباسای احمق». چند یاکریم نشسته بودند روی سیمِ برق، ابرهای سفید/خاکستری تن برهنهی آسمان را پوشانده بودند. پس تو چرا از حمام نمیآیی بیرون؟
