تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - اصطلام - هشت

یادداشت های روزانه ی یک دزد

اصطلام - هشت

 

موبایل علی‌رضاست که زنگ می‌خورد؛ بهزاد است. ورش می‌دارم می‌برم دمِ درِ حمام. «علی! بهزاد ه». صدای آب می‌آمد که ریخته می‌شد جایی، اما علی‌رضا هیچ نمی‌گفت. بهزاد هم قطع نمی‌کرد. «علی!». دل‌ام کمی ترسید. به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کردم، نامِ بهزاد، پرسشِ خیانت را، مثل رنگ، درون‌‌ام پاشیده بود؛ بهزاد نمی‌داند که من برای چه این جا هستم، اصلا نمی‌داند که من این جا هستم، علی‌رضا هم نمی‌دانم چرا از حمام بیرون نمی‌آید، خودم هم نمی‌دانم واقعا این جا چه کار دارم؛ اگر از من خواسته است که بیایم پس چرا حمام‌اش را این همه طول می‌دهد! چرا سرش را بیرون نمی‌کند بگوید الان می‌آید. اگر بهزاد همین الان بیاید و من را پشت در حمام ببیند، ببیند که علی‌رضا توی حمام است و من پشت در ایستاده‌ام چه. اصلا چرا من باید این همه بی‌هوده منتظرش بنشینم! «علی!» می‌خواستم بگویم می‌خواهم بروم، اما نگفتم، نگاه کردم، به دستگیره‌ی در نگاه کردم، به همین فاصله‌ی بسته‌ی من با علی‌رضا. چرا جواب نمی‌دهی؟ «من می‌خوام برم». دوباره موبایل‌اش زنگ می‌خورد؛ مریم است. وای خدای من، «علی!». دهان‌ام را نزدیک‌تر برده‌ام سمت درِ بسته و چارچوبِ در، خشک شده است، دوباره «علی»، زنگ، توی گوش‌ام، روی مغزم، کار می‌کند، پیشانی‌ام عرق کرده است علی‌رضا، باز کن، ترسیده‌ام علی، باز کن، «علی!». دستگیره را می‌گردانم. در را، نیمه، باز می‌کنم، «علی»، آینه، بخار گرفته است، اما، چیزی مبهم، به رنگِ تن، به حجمِ علی‌رضا، پیداست. پای‌ام، جوراب‌ام، خیس می‌شود، «علی!»، نگاه می‌کنم، خون، با آب، آمیخته، کفِ حمام، جاری است. «علی!».

از معماری ساده‌ی بیمارستان‌ها، از خواهرانگیِ غربی‌شده‌ی ناجور پرستارها، از بی‌تفاوتی پزشک‌ها به بیماران‌شان، از مستخدمین ِخنگ و تنگ‌چشم، از حیاط مُرده‌ی راه یافته به سردخانه، از راه‌پله‌های خونسرد، هشدارهای بهداشتیِ آویخته به در و دیوار، بیمارانی که ناتوانی‌شان را پذیرفته‌اند، از مسئولِ لالِ داروخانه، از همه‌ی بیمارستان‌ها متنفرم. نشسته‌ام روی شوفاژ، به انتهای این راه‌روی نکبت‌آور نگاه می‌کنم؛ پرستارها، برخی با زنانگی فاحشه‌گونه، و برخی با وقارِ برهوت‌زده‌ی یک پرستار مسلمان، و بیمارها، ناامید و شلخته، از اتاق‌ها می‌آیند بیرون یا که می‌روند تو. دخترکی پایِ تلفن رایگانِ همگانی ایستاده است و ریز ریز حرف می‌زند، نیش‌اش باز است. من، اصلا، حال‌ام خوب نیست. ... «چه خوب شد که تو خونه بودی». چرا نمی‌پرسی من آن جا چه گهی می‌خوردم؟ «می‌شه به بهزاد نگی؟ بگو خودت رفتی خونه و فهمیدی و رسوندی‌اش بیمارستان». مریم می‌خندد، «باشه». چای را نزدیک لب‌ام می‌کنم، بادی نرم/سرد برگ‌های نورسِ درخت‌ها را تکان می‌دهد، می‌خورد به پوست صورت‌ام، دست‌ها، ای کاش شدت گیرد و ما را و بیمارستان را، علی‌رضا و بیمارها را، با خودش بردارد و ببرد. ساعاتی که باید به خوشی می‌گذشت، باید روی تخت‌خواب یا فرش، به سیگار و اصطلام می‌گذشت، گردیده و در همجنسگرایانه‌ترین حالت‌اش بدل شده است به ساعاتِ مراقبه و پرستاری. حالا علی‌رضا تنی بود که، روی تخت، بی‌حرکت افتاده بود و آن جلوه‌های قدسی دیگر نمی‌کند؛ کار یک پرستار، یافتنِ جهتِ پویانماییِ جنسیِ هم‌چون تنی است که هیچ اشاره‌ای ندارد مگر درد، و – در مراقبه است که - از درد می‌رسد به زایش، به تولد، به نوسازی بدن. مریم با بهزاد حرف می‌زند، گاهی که آنتن نمی‌دهد برمی‌خیزد، جا به جا می‌شود. آفتابِ اسفندماه، مثل یک نوجوان، مغرور است، خودنماست. «بنده خدا بهزاد، خیلی دل‌ام می‌سوزه براش. ... این، بار چهارم‌اش‌ه». آبِ دماغ‌ام را با دست می‌گیرم، «نمی‌دونین چرا این کار رو می کنه؟». موهای رنگ‌نشده‌ی سیاه‌اش را با دست می‌کند زیر روسری، «قرص‌هاشو نمی‌خوره. علی‌رضا به شدت افسرده اس، ... البته حق هم داره، قرص‌ها می‌چسبونن‌اش به زمین، وقتی می‌خوره تقریبا هیچ میلی به هیچ چی نداره».

علی‌رضا حتی اگر رنجور از پله‌ها بیاید بالا، یا بیایستد و دست به چهارچوبِ در بگیرد و بهزاد کفش‌های کتانی‌ وی را از پای‌اش درآورد، و یا با لب‌های خشک، وقتی روی تخت خوابیده، به بهزاد بگوید که پرده را بزند کنار، باز هم به همان اندازه علی‌رضاست که توی تخت، برهنه، با انگیزه‌ای جنسی. «بهزاد جان! من دیگه برم». سوییچ را می‌گذارد روی اوپن، بر که می‌گردد، از خستگی، چشم‌های‌اش ریز می‌شوند، عینک‌اش را برمی‌دارد، بی‌رمق به من می‌گوید بمانم برای شام. مریم از دست‌شویی می‌آید بیرون، «بمون یه چیزی بخوریم، بعد می‌رسونم‌ات». بهزاد می‌رود دست‌شویی. در آمدنِ مریم و رفتنِ بهزاد، آسایشی هست که فقط با بیرون نیامدن بهزاد تداوم می‌یابد. بهزاد هر چه قدر هم سرش توی کار و کارخانه باشد باز هم می‌فهمد که ربطی، خطی، هر چند گُم‌رنگ، بین من و علی‌رضا کشیده شده است و آن قدر بازیگوش است که گاهی می‌زند بیرون، می‌زند بیرون و نمی‌شود برای یک همجنسگرا قایم‌اش کرد، رنگِ دیگری به‌اش زد، رسواست. ... از این جا که من نشسته‌ام می‌بینم بهزاد نشسته است کنار علی‌رضا، روی تخت، و قاشق‌قاشق آن چیزی را تجربه می‌کند که من دوست داشتم؛ قاشق را می‌بردم سمت دهان علی‌رضا، بر رنگِ لب‌اش، بر جنبشِ لب‌اش متمرکز می‌شدم، و قاشق را به این امید دوباره پر می‌کردم که طلبِ لب‌های وی را ببینم. مریم بشقابِ من و خودش را می‌آورد، می‌گذارد روی میز، می‌نشیند، «بهزاد دیوونه‌ی علی‌رضاس». نگاه‌ام می‌ماند روی مریم. مریم! یعنی این حقی برای بهزاد ایجاد می‌کند؟ یعنی همین که بهزاد دیوانه‌ی علی‌رضا شد حق دارد از وی چیزی مانند ماشین‌اش یا خانه‌اش بسازد؟ یعنی هر که دیوانه‌ی چیزی شد بی‌درنگ صاحب آن چیز هم می‌شود؟. نه. این، باوری است که بسیار مردانه است. باور مردانه‌ای است که، به اشتباه، جوانمردی خوانده می‌شود؛ جوانمردی مبارزه با قدرتمندترین چیز است، و قدرتمندترین چیزی که فرد {، مَرد،} می‌شناسد خودش است {زیرا انسانِ نرینه‌ی مُحِقی که در وی نشسته است ادعای دست‌اندازی دارد و می‌خواهد چیزی را اِشغال کند}، پس خود باید دشمن خود باشد، باید بر علیه خویش قیام کند، و از خود هیچ نخواهد، فنا شود، انگار نیست شود، فقط باید مراقبِ خویشتنِ ناجوانمردش باشد که مبادا آهوبچه‌ بترسد، بلرزد، سلسله‌مراتبِ قدرت را لمس کند؛ جوانمرد، در کمین خودش نشسته است، مریم!.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09  20:22   حمید پرنیان  |