تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - اصطلام - نه

یادداشت های روزانه ی یک دزد

اصطلام - نه

 

روی تخت علی‌رضا پُر از گل است، گل‌های بنفش، پُر. چشم‌های‌ام را باز می‌کنم، صدای نفس کشیدن شب را می‌شنوم. خیابانِ ما دارد کتاب می‌خواند. دوباره می‌بندم‌شان. علی‌رضا نشسته روی طاقچه‌ی پنجره، پاهای‌اش را انداخته توی کوچه، سیگار می‌کشد. دوباره باز می‌کنم. «شب‌ها کنار تو باشم، روزها تو را نشناسم. به ابتدای کوچه قسم، همه‌ی دوراهی‌ها سبزند، تو باید زبان چیزهای شهر را بدانی.» می‌چرخم، روی‌ام را از شهر می‌گیرم، ملحفه را می‌کشم سرم. «زهدان. توی توست که قارچ‌ها پای درخت روییدند، وقتی باران زد و چکه‌چکه خودش را جمع کرد. تو رهنمونی به طبیعت، تو رودی، رودی که انسان شد». ملحفه را می‌زنم کنار، برمی‌خیزم سیگار برمی‌دارم می‌روم بالکن. «پاهای تو، وقتی راه می‌روی، انگار ستون آسمان‌اند، و سرخوشیِ علف‌ها از این است.» فندک را که می‌زنم شعله‌اش می‌رقصد. «انتهایِ مقصدِ بودنِ تو تنِ توست، مرگ دیر یا زود فراخواهد رسید، و این‌گونه است که میل تاریخ می‌یابد.» سیگار عجیب مزه‌ی حضور/غیبت تو را دارد.

«مگه نمی‌خوایی بعد امتحانا بیایی؟». «آره». «خب چرا ماشین رو نمی‌بری؟». «نمی‌شه». «یعنی چی؟». «مامانی!». «خیلِ خب، مراقبت کن از خودت». «شما هم». می‌بوسم‌اش. ... نرگس خانم آب را می‌پاشد روی زمین، مادربزرگ سیگارش را می‌گیراند، نرگس خانم با انگشت آب بینی‌اش را می‌گیرد، مادربزرگ نگاهی به همسایه‌ی روبروی‌مان می‌اندازد، نرگس خانم گره‌ی روسری‌اش را محکم می‌کند. «بریم؟». «بریم».

«مسعود واقعا متاسفم. نمی‌خواستم این اتفاق بیافته. یعنی دست خودم نیست. ... امیدوارم ببخشی». هر بار که دریچه‌ای گشوده می‌شود و تو می‌توانی با کسی که برانگیزننده است ارتباط داشته باشی، واقعیت تبدیل به هذیان می‌شود؛ اصطلاحات و عبارات مرسوم تبدیل به جمله‌هایی بی‌معنی می‌شوند. انگار آن‌ها را فقط برای ارتباط‌های کاملا معمولی برساخته‌اند، انگار وقتی با کسی که بسیار برانگیزاننده است روبرو می‌شوی زبان کارکردش را از دست می‌دهد، انگار می‌رسی به دوره‌ی پیشازبانی، دوره‌ای که مفاهیم – اگر چه ناقص - بودند اما زبان وجود نداشت. و وقتی می‌فهمی زبان به اندازه‌ای که باید رسا و کارآمد باشد نیست می‌مانی؛ خداوند تفاوت را فرستاد.

وقتی زندگی بر پایه‌ی خانواده شکل می‌گیرد، ماندگاری و ثبات نخستین مفاهیمی است که تداعی می‌شوند. جنگجو، جهان‌گرد، تاجر، راننده وقتی، پس از سال‌ها دوری، به خانه برمی‌گردد انتظار دارد خانه همان‌گونه باشد که پیش از رفتن‌اش بوده و بچه‌ها، تندرست، بزرگ شده باشند. حتی انتظار دارد همسرش هم‌چنان به وی وفادار مانده و خواسته‌های جنسی‌اش تغییر نکرده باشد. کلید که انداختم و در را باز کردم هیچ کس توی حیاط نبود. چراغِ هیچ اتاقی روشن نبود. انگار خانه را خالی کرده باشند. یک‌راست رفتم سمت اتاق‌ام و کلید گرداندم و باز کردم.

خیلی دل‌ام نخواست چراغِ اتاق را روشن کنم. چیزها در تاریکی، به سکون رسیده بودند. خودم را انداختم روی تخت، بی که لباس عوض کنم. تاریکی مرا واداشت تا به له شدن خودم توی رابطه‌ها بیاندیشم؛ در زندگی کم تر پیش آمده بود با کسی که حق‌ام را ضایع کرده است یا مرا کوچک شمرده است، روبروی‌اش، تندی کنم و لَت زنم یا مانند خودش رفتار کنم، پاسخِ خشنی بدهم. چندباری هم که چنین کرده‌ام گمان‌ام این بود که سریع‌ترین و کارآمدترین راه را برای دفع خطر برگزیده‌ام. بیش‌تر سکوت کرده‌ام و از حق خودم، که اعاده‌ی حیثیت‌ام بود، گذشته‌ام. علتِ اصلیِ اتخاذِ چنین روی‌کردی را نادانی طرفِ مقابل‌ام دانسته‌ام و این که من – اگر او نادان است و من به نادانی‌اش آگاه‌ام – نباید مانند وی رفتار کنم تا نادان نباشم؛ یک پله می‌روم بالاتر. من این ویژگی اخلاقی خودم را بسیار دوست دارم و هر بار که در چنین موقعیتی گرفتار می‌شوم و سربلند بیرون می‌آیم به خودم می‌بالم. ... من عابری را بخشیدم که آدرس جایی را از من پرسید و وقتی پس از مِن و مِنِ یک دقیقه‌ای‌ام گفتم «از روزنامه‌فروشیا بپرسین به‌تر راهنمایی‌تون می کنن» گفت «کس‌خلیا تو هم» و خیلی قاطع رفت. من اما می‌خواستم کمک‌اش کنم. داغ شده بودم و تنها چیزی که می توانست این نیروی بخار را از توی من بیرون براند مشتی بود که باید می‌نشست روی صورت‌اش و دهانی که با شدتِ کریه‌بودن یک فحش باید گشوده می‌شد. اما من این فرونشاندن غیظ را دوست دارم. طول می‌کشد، راه می‌زند، وسوسه می‌کند، اما دوست‌اش دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31  1:24   حمید پرنیان  |