اصطلام - ده
ریختهام توی یک همزَن، همهی خوشبدنهای خوشصورتِ خوشرفتارِ خوشصدای زندگیام را ریختهام توی یک همزَن و چند سال است که دارند در/از هم میشوند. حالا که باد پرده را میزند کنار و از پنجرهی باز میآید تو و میچرخد و بالاش را میکشد روی صورتام، پیدا نیست بوی کدامشان است که میپیچد توی اتاق، تصویر کدام است که بر تنام مینشیند، صدای کدام است که نجوا میشود. همینها هم مانده فقط. یعنی نگاهی و، بعد، ثبت هر چه دیدهای. دیدهها را بیدرنگ میبری تویِ خودت و مینشانی جایی، شب که رسیدی خانه، درش میآوری، میگذاری جلویِ تنِ خستهات، وَر میروی، دادهها را معنی میکنی: به آن ابروهای سیاه، که چراغهای شب را خاموش میکند، هیچ نمیآید که خشم گیرند یا که عشوه بیایند. پس نازشان میکنی، همچنان که در وضعیتِ بیتمایلیِ مطلق قرار دارند نازشان میکنی. چشمها را بسته است. پیشانیاش نور را بازتاب میدهد و دهاناش «آخرین دریچهی زندانِ عمرِ من» است. هر حرکتی که از روندِ کُندِ بیتمایلی خارج شود تصویر را پاره میکند؛ همهی حرکتها و رفتهها به آرامیِ یک چای ریختن یا که نشستن روی شنهای ساحل است. گرم میشوی، تعین یافته است.
خانه آنقدر ساکت بود که صدای بنفشه از پشت در هم شنیده میشد که میخندید و شهریار را دست میانداخت. شهریار انگار نمیتوانست در را باز کند و سید غر میزد و بنفشه بلند میخندید. لباس پوشیدم و رفتم توی حیاط. در باز شد و بنفشه، شهریار را هل داد داخل. شهریار تلوتلوخوران آمد تو و خورد زمین. سید نمیخندید اما پیداست که شاد است. بنفشه مرا دید و چادرش را جمع کرد، «سلام مسعود، کی رسیدی؟». رفتم شهریار را کمک کردم تا برخیزد. «اینقدر خورده که نمیتونه راه بره». «همین چن ساعت پیش». شهریار را بردم لب حوض، نشاندم، آب توی مشتام جمع کردم و پاشیدم روی صورتاش. سید، بی که سلام دهد یا حرفی بزند، رفت سمت اتاقاش. «کجا میری تو هم، بمون فرش بندازم یه چایی بخوریم». گربهی سید از دیوار پرید توی حیاط، رفت چسبید به پای سید و غرغر کرد. شهریار حتی نمیتوانست چشمهایاش را باز کند. سید ایستاد و بنفشه را با آن چشمهای سرد نگاه کرد. این یعنی «باشه». دستهای گرماش توی دستام بود. «چهقد بهاش گفتم کم بخور، عرقِ مفت گیرش اومده بود دیگه»، رفت فرش بیاورد و چای را آماده کند، چادر را با دست جمع کرد پشتاش. به چهرهی شهریار نگاه کردم؛ به سختی چشمهایاش را باز میکرد تا من بفهمم میتواند چشمهایاش را باز کند، اما ناکام میماند و بسته میشدند. دستهایاش را سفتتر توی دستام گرفتم و میمالیدم. ای کاش سید اینجا نبود، میرفت اتاق خودش، و من، حالا که شهریار نمیتواند چیزی را توی حافظهاش ثبت کند، دستی به پاهایاش، که در حسرت برهنه دیدنشان ماندهام، بکشم و سفتی عضلاتاش را - گرم - تجربه کنم. «اگه قهوه داری، یه فنجون بهاش بدی دُرُس میشه»، زیر چانهی گربهاش را ناز میکرد.
«عروسیِ دخترِ آقاکمال بود. جات خالی، یه شکمسیر رقصیدم». «اومدم خونه دیدم هیشکی نیست، گفتم خدایا اینا کجا رفتن همه با هم». «آره، داماد معلوم بود از این بچهبازاریاس. اینو بده سید». چای را گرفتم گذاشتم جلوی سید. چیزی مبهم گفت، تشکر کرد. «برم لامپِ اتاقو خاموش کنم یه چیزی بکشم روش. اینجوری اذیت میشه». برای من هم چای ریخت و نگاهی انداخت به شهریار که افتاده بود زمین، انگار مرده بود. همین که نگاه کرد برخاستم. چراغ اتاق را خاموش کردم و بالشی از روی تلهی رختخوابها برداشتم و دستام را گذاشتم زیر گونهی شهریار و سرش را بلند کردم. بالش را گذاشتم زیر سرش و آرام دستام را کشیدم. تهریشِ چندروزهاش با دستهایام معاشقه کرد. پتویی برداشتم انداختم رویاش. «دستات درد نکنه، مثه خرس میخوابه وقتی مست میکنه». نگاهام را دوختم به چهرهی تقریبا مردهاش؛ چه میشد کنارت دراز میکشیدم این نفسات میخورد به لبها و دماغ من؟ چه میشد زمختی تو را، حالا که خفتهای و نمیدانی من یک رویام یا که یک کابوس، توی این دستهایام میگرفتم، و یک دُور، عَرش را به لرزه میانداختیم سخت. «ولاش کن مسعود، بیا چاییات سرد میشه».
