تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - اصطلام - یازده

یادداشت های روزانه ی یک دزد

اصطلام - یازده

 

دیگر تابستان شده بود، با این‌که هنوز بهار تمام نشده بود، آفتاب، عریان می‌تابید. روشن که کرد نشستم تَرک‌اش. دست‌های‌ام را گذاشتم، حلقه نکردم، دور کمرش. جهشی کرد و سرعت گرفت. سرعت، سرعتی که مانعی نمی‌تواند متوقف‌اش کند. ... تا برسیم کوره‌پزخانه، زد کنار، کنارِ دکه‌‌ای بین‌راهی، و رفت دو تا نوشابه‌ گرفت. «بیا بشینیم تو سایه»، نشست روی لبه‌ی حوضی که زیر درخت بود. رفتم ایستادم کنارش. نوشابه را از دست‌اش گرفتم و نگاه‌اش می‌کردم: نوشابه را از دهن‌اش کَند و زُل زد به افق، فرو داد. «هنوز تابستون نیومده چه آفتابِ کیری‌ای شده»، هنوز نگاه‌اش به افق خیره بود. فَک و لب‌ها و چانه و گونه‌اش، روی هم رفته، وقتی ریش‌اش را تیغ می‌کند، وقتی جای اصلاح‌اش برق می‌زند و پیدا می‌شوند، برای من همیشه مدلول زنای‌اند، البته روی هم رفته. احساس می‌کنم اگر میلِ به زنا تصویری داشت این لب‌ها و چانه و گونه و فک، آن تصویر بودند. حالا توی دشت، زیر آفتاب، این تصویر هویداتر شده بود، آن‌چنان که تا برخاست و رفت پول صاحبِ دکه را داد و آمد ایستاد کنارم و سیگاری گیراند احساس کردم دخترکِ از-سفره-‌ی-عقد-گریخته‌ی شوهرستیزی هستم که دور از چشمِ بنفشه مرا - خودخواسته - بلند کرده است و پشتِ موتورِ خود می‌بردم به پشت این کوه‌ها، که غیرجنسی پنداشته می‌شود و نشانی از تسلطِ اجتماعیِ مردانگی درش نیست، و می‌خواهد کنشِ بسیار مردانه‌ی زنا را اجرا کند و واقعیتِ تصویر را – هرچه بومی‌تر - بسازد. ... سیگار را انداخت دور، «بریم؟».

وقتی رسیدیم داشت غروب می‌کرد. زنجیر کرد به میله‌ای و کلید را – به زحمت – کرد توی جیبِ جینِ رنگ و رو رفته‌اش. از در که رفتیم تو، محوطه‌ای بسیار بزرگ در دید آمد، آن اندازه بزرگ که فکر کردم در این سال‌ها هر چه آجر درست کرده‌اند صرفِ دیواری کرده‌اند که دور این محوطه کشیده‌اند، بسیار بزرگ. خانه‌ها، چند خانه‌ی هم‌سان، در ابتدایِ درِ ورودی، سمتِ راست، و تله‌ای بزرگ، درست وسط محوطه، سر کشیده به آسمان، هم‌چون کوه. یاور، ما را که دید  نشسته بود توالتی گوشه‌ی سکویِ خانه‌اش، برخاست و آمد پیش‌مان. «سلام آقا شهریار». صدای‌اش چیزی بینِ لهجه‌ی خِرخِرِ رادیو و ابهامِ بیشه‌زار بود. «سلام یاور، خسته نباشی». «مرسی آقا». «سلام، مسعودم». «سلام آقا مسعود، خوبی؟». چهره‌اش شکسته، چین‌افتاده، چشم‌های‌اش براق، گنده، سبیل‌اش سیاه، نازک، لب‌های‌اش صورتیِ چرک‌مرده، گردن‌اش، رنگِ خاک، خاکِ تیره، تا ترقوه‌های‌اش و کمی از سینه‌اش، که مو نداشت، پوست‌اش اما شاداب، پیدا بود. «بفرمایید، بفرمایید» و صدا بلند کرد «طاهره». بیست سال شاید نداشت، آستینِ تی‌شرتِ مچاله‌شده‌اش، کهنه و نخ‌نمای‌اش، از بس گشاد بود وادارت می‌کرد بازوانِ قوی و برجسته‌اش را ببینی، ببینی که چگونه تنِ ترکه‌ای‌اش از زیر آن تی‌شرت جیغ می‌کشد تا خودش را بیاندازد بیرون، برهنگی‌اش را بیاندازد بیرون، اما کمرش، کمرِ باریک‌اش، خمشِ نازی داشت که وقتی راه می‌رفت می‌نشست روی چشم‌ات، می‌لغزید روی چشم‌ات، آرام، و این‌چنین تو می‌خواستی هم‌چنان بماند آن زیر، زیرِ حجاب، حجابی که محجوب را رسواتر، برانگیزاننده‌تر، تُرش‌تر می‌ساخت.

حالا کمی فاصله گرفته‌ام و احتمالا خودش فهمیده است؛ دیگر دست‌های‌ام را حلقه نکردم دورِ کمرش و گذاشته بودم روی ران، روی زانوی خودم. رفت توی اتاق با یاور، طاهره آمد بیرون، چای ریخت برای من. باد که می‌خورد، تقریبا شب شده بود، باد که می‌خورد به صورت‌ام، احساس می‌کردم چیزی را باخته‌ام، همه‌ی تن‌ام شده بود سنگ، کی می‌رسیم که بیایم پایین از این موتور و بروم توی تخت، زیر ملحفه، برای خودم شعر بخوانم؟ طاهره می‌گفت وقتی این کوهِ گِل تمام شود پاییز فرامی‌رسد. وقتی پاییز برسد، عشاقِ جوان می‌توانند با پولی که درآورده‌اند خرج عروسی را بدهند و ازدواج کنند. طاهره می‌گفت کسی آن‌ورِ کوه هست که گمان می‌کند دوست‌اش دارد. منتظر است تا پاییزِ کوه فرارسد. پیچ‌ها را آرام می‌رفت، مثل حرکت کسی که آب‌اش آمده باشد، کُند، گویی موتورسیکلت نیز داستان را فهمیده بود. چرا این جاده‌ دارد به من پوزخند می‌زند، چرا من از ماشین‌هایی که می‌گذرند با نورِ بالا از کنار ما این همه خجالت می‌کشم، چرا شهریار همان شهریار دَمِ ظهر نیست، فاصله دارد. طاهره، فاحشه نبود که از من خواست سیگارم را بدهم چند پُک بزند، طاهره عاشق بود؛ انگار منتظر بود غریبه‌ای را ببیند، غریبه‌ای که دردسرساز نباشد، و به‌اش بگوید که پسری آن‌ورِ کوه است که چند بار خیره نگاه‌اش کرده و لبخند زده است. حتی نام‌اش را نمی‌دانست، می‌گفت دست‌های کشیده‌ای دارد و آفتاب پشت‌ِ گردن‌اش را سوزانده است. کوچه‌ها چه تنگ، دارند می‌ریزند روی سرم، شب چه سنگین، افتاده است روی من. یاور هیچ ندانست که من دیدم وقتی در را باز کرد پول را گذاشت توی جیب‌اش. شهریار سیگار گیرانده بود، یاور هم. تا بیایند شب شده بود و طاهره چراغ نفتی را روشن کرده بود و رفته بود دمِ در خانه‌ی همسایه‌شان مانده بود، با زنِ همسایه اختلاط می‌کرد، همین که دیدشان آمد و رفت خانه. شهریار گفت «مسعود بریم» و من برخاستم اما پای‌ام به گِلِ هزار پرسشِ بزرگ فرو رفته بود. یاور تا دم ورودیِ محوطه آمد، و شهریار روشن کرد و دور زدیم و راند. پشتِ سرم را نگاه نکردم که آیا یاور رفته است یا تکیه داده است به چهارچوب در تا سیگارش تمام شود. خاموش کرد و سوئیچ را بیرون کشید. کلید انداختم در را باز کردم، آوردش تو، گفتم سرم درد می‌کند باید بروم استراحت کنم، گفت چای نمی‌خوری، گفتم نه. ... هنوز صدای رهاییِ خشنِ شهریار، که سعی می‌کرد خفه‌اش کند، توی گوش‌ام هست، وقتی پشت‌اش نشسته بودم هم بود. عجیب بود. این باید منجر بدان می‌شد که به شهریار بیاویزم و درخواست کنم، شهریاری که نشان داده بود می‌تواند اجابت کند، اما کاملا بر عکس و من را از خودش رانده بود ناخواسته و من حتی دیگر از تن‌اش هم ترسیده بودم. هزار فرسنگ فاصله است بین چیزی، رخت‌خوابی که من می خواستم با شهریار، و رخت‌خوابی که شهریار با یاور داشت. همجنسگرایی‌ها چه بسیارند و چه گونه‌گون، و انگار گاهی میان‌شان هیچ پُلی نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13  3:23   حمید پرنیان  |