تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد - مراد از دوست نگرفتن

یادداشت های روزانه ی یک دزد

مراد از دوست نگرفتن


تو را دیدم (گر نظر صدق را نام گنه می نهند/ حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن) و مرا دیدی، نگاهی کوتاه اما بزرگ (دیدار می نمایی و پرهیز می کنی/ بازار خویش و آتش ما تیز می کنی). نیم ات برهنه از تی شرت، زنجیر بر گردن، پای در جینی آسمانی، با چهره ای حمید، با پیکری رحیم (حیران دست و دشنه زیبات مانده ام/ کآهنگ خون من چه دلاویز میکنی). در را گشوده بودی تا نگاه بکشانی بر شهر، سرسری (سفره اگر نمی نهی در به چه باز می کنی). تلخی سیگار مرا مطبوع کردی (کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد/ دامی نهاده ای که گرفتار می کنی). و من احساس کردم بسیار دوست ات دارم (لهجه ی شیرین من پیش دهان تو چیست/ در نظر آفتاب مشعله افروختن). نگاهی بود و گذشت (دست با سرو روان چون نرسد در گردن/ چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن). اما می توانستم شب ات را چراغانی کنم بسیار (کشتی در آب را از دو برون حال نیست/ یا همه سود ای حکیم یا همه درباختن). این را دروغ نمی گویم (ما سپر انداختیم با تو که در جنگ دوست/ زخم توان خورد و تیغ بر نتوان آختن). این را دروغ نمی گویم (گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست/ چاره ی ما هیچ نیست جز سپر انداختن). اما گذاشتن و گذشتن، برای من، بوی رخت های خیس پهن شده بر بند را دارد، در ظهر (چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمیخواهد/ کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن). ... سعدی که خوابیده است، سیگار می کشم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24  1:44   حمید پرنیان  |