تنانهتر
این حرفهایی که آخرین شب، پای تخت، دم گوشام گفت هیچ به وصیت نمیماند؛ «فردا مغازه رو باز نمیکنم. ... چاقالِ مادر#### واسه بیستتومن خواهرشم میفروشه، لای لباسشخصیها دیدماش اولِ کشاورز. بهخدا اوضاع یهکم آروم شد خودم میکشماش لاشی رو»، و من تازه فهمیدم شهید مفهومی پیشینی نیست: هر چه نا-دین-محورانه زندگی کرده باشی و شهید-پذیر نباشی هم اگر مشتات را که برای سرکوبگران برده باشی بالا و گلوله از تنات گذشته باشد شهید میشوی. این روزها، وقتی اعلامیهی تو را با سریش چسباندند به دیوار، فهمیدم "شهید" دارد متکثر میشود، خراب میشود، باز از نو ساخته میشود، اما اینبار فهمیدنیتر، اجتماعیتر، روزمرهتر، تنانهتر.
